چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ نعمت عقل و داستان عبدالله مقفّع

نعمت عقل و داستان عبدالله مقفّع

ابن خلکان در کتاب وفیات الاعیان مى ‏نویسد که:

خلیل و عبد الله بن المقفّع یک شب تا صبح با هم در یک جا بودند و مذاکره مى‏کردند. بعد از آنکه جدا شدند از خلیل بن احمد نحوى پرسیدند که ابن مقفّع را چگونه دیدى؟ گفت: مثل­او را ندیده‏ام؛ علمش از عقلش بیشتر است. و از ابن مقفع پرسیدند که خلیل را چگونه دیدى؟ گفت: مانند او راندیده‏ام؛ عقلش از علمش بیشتر است. مغیره گفت: هر دو راست گفته‏اند؛ عقل­ خلیل، او را واداشت بر اینکه از دنیا رحلت کند در حالتى که پارساترین مردم بود؛ و جهل ابن مقفّع، او را واداشت بر اینکه در امان‏نامه عبداللّه بن على نوشت آنچه را که موجب قتلش شد.

تفصیل این قصه آن که: چون احمد سفّاح[1]، نخستین خلیفه عبّاسى را اجل­ نزدیک ­­شد، امر کرد که بعد از وى، با برادر او، ابوجعفر منصور بیعت نمایند. پس او در انبار، که شهرى بوده نزدیکى کوفه، روز سیزدهم ذی حجّه سنه 136 از دنیا رفت.

همان روز، عیسى بن موسى، برادرزاده او از مردم، براى منصور بیعت گرفت. چون منصور، خود حضور نداشت [و] به حج مشرّف شده بود. در مراجعت که این قصّه را شنید، بسیار مضطرب شد. ابومسلم مروزى با او بود. از او پرسید: خلافت به تو رسیده، تو چه تشویش و اضطراب داری؟! گفت: از عبداللّه بن على (عمّ خود) هراس دارم. گفت: باک مکن؛ من او را دفع مى‏کنم. پس ابومسلم و سایر حضّار نیز همان جا با وى بیعت کردند. و در کوفه هم عیسى بن موسى از طبقات مردم، براى او بیعت گرفت.

پس، تا ورود او به کوفه، کار بیعت تمام شد؛ لکن عبداللّه بن على، چون خبر فوت سفّاح را در شام شنید، به دعوى خلافت برخاست [و] گفت:

آن هنگام که سفّاح لشکر به سر مروان مى‏فرستاد، به اولاد عبّاس فرمود که هر که از شما، مروان را از میان برداشت، او ولیعهد من باشد و چون من قدم پیش نهاده، این امر مهمّ را انجام داده‏ام؛ لهذا خلافت به موجب گفته سفّاح، خاصّ من خواهد بود.

و دو نفر از حاضرین نیز بر طبق دعواى او شهادت دادند. پس مردم شام و اکثر مردم خراسان که ملازم او بودند، با وى بیعت کردند.

منصور چون از این قصّه آگاهى یافت، ابومسلم مروزى را به جنگ او نامزد کرد و چون آوازه توجّه ابومسلم، به گوش او رسید، امر داد قریب هفده هزار نفر از مردم خراسان را که ملازم وى بودند [را] کشتند که مبادا ملحق به ابومسلم شوند. آن گاه لشکرى مهمّ به استقبال ابومسلم فرستاد تا اینکه در نصیبین، هر دو لشکر با هم روبرو شده، قریب شش ماه جنگیدند.

از قضا، غلبه، نصیب ابومسلم گردید و عبداللّه به جانب بصره گریخته در آنجا به برادر خود سلیمان بن على که از جانب منصور، حکومت بصره را داشت پناه برد و چند گاه در آنجا متوارى بود تا اینکه با منصور بیعت کرد و از قید توارى بیرون آمد؛ ولى بعد از چندى که سلیمان از حکومت بصره منفصل گردید، عبد اللّه واهمه کرده، باز متوارى گردید.

این خبر که به منصور رسید، عبداللّه را از برادران او، سلیمان و عیسى مطالبه نمود و امان‏نامه هم به وى داد؛ ولى امان‏نامه‏اى که اوّل ابن مقفع نوشته بود، مضمومنش این بود که اگر امیرالمؤمنین، درباره عمّ خود، عبداللّه، غدر و حیله ورزد، زن هایش، از حباله نکاح وى رها و چهارپایانش، حبس و ممالیکش، آزاد و مسلمین از بیعت او، در حلّ باشند.

مضمون این نامه، بر منصور سخت گران آمد؛ خصوصاً امر منحلّ شدن بیعت؛ پس به سفیان بن معاویه مهلبى که از جانب او امارت بصره را داشت، نوشت که ابن مقفع را به جرم همین مضمون امان‏نامه که او انشا کرده بود، به قتل برساند؛ پس وى، او را کشت.

مغیره، مضمون همین نامه را براى صدق قول خلیل که گفت «ابن مقفع، علمش از عقلش بیشتر است» شاهد آورد.

بارى، منصور، امان‏نامه‏اى براى عبداللّه فرستاد تا اینکه سلیمان و عیسى، او را با همه سرکردگان خود، با خودشان برداشته، به دارالخلافه آوردند. آن گاه، سلیمان و عیسى، حضور منصور رسیده، اظهار داشتند که عبداللّه را با خود آورده‏ایم؛ اذن بده [تا] او را حاضر پیشگاه نماییم. منصور، آن ها را مشغول کرد تا عبداللّه را به زندانى که قبلاً آماده کرده و دستور داده بود بردند؛ آن گاه، به آن ها گفت: بروید عبداللّه را بیاورید. پس آن ها برگشته، عبداللّه را در آن محلّى که گذاشته بودند نیافتند. دانستند که او به زندان رفته [است]؛ برگشتند به طرف منصور؛ دیگر به آن ها بار حضور ندادند. پس، اسلحه از اصحاب عبد اللّه گرفته، همه را به حبس بردند.

هشت سال، عبداللّه در حبس ماند؛ بعد، منصور قصد قتل او را کرد؛ ولى خواست در این میانه منظور دیگر خود را نیز انجام داده باشد و آن، این بود که چون سفّاح، منصور را بعد از خود، و عیسى بن موسى را بعد از او، به ولایتِ عهد تعیین نموده بود و لهذا عیسى در مجلس منصور، مقدّم بر مهدى، پسر منصور بود، وى، در جانب راست منصور مى‏نشست و مهدى، در جانب چپ او؛ ولى منصور قصد کرد که عیسى را از ولایتِ‏عهد، خلع و مهدى را ولیعهد کند. در این باب، با عیسى مذاکره کرد، عیسى امتناع نمود و منصور نیز از مقدّم داشتن او بر مهدى امتناع نمود. پس، مهدى را در مجلس، بر او مقدّم داشت و به او دیر اذن مى‏داد تا اینکه از او به مهدى بیعت گرفت.

ولکن دل منصور از او براى مهدى پاک نبود؛ این بود که در صدد کشتن او نیز بود؛ لهذا براى انجام هر دو مقصود، هنگام عزیمت [به] حجّ که در سنه یکصد و چهل و هفت بود، عیسى را خواست و عبداللّه را شب به او تحویل داد و به او پنهانى گفت که تو بعد از مهدى، ولیعهد منى؛ ولى وجود عبداللّه، مخلِّ در امر ولایتِ عهد مهدى و تو است. براى اینکه خاطر ما از جانب او آسوده باشد، بعد از حرکت من، او را گردن بزن تا از ناحیه او، خللى در این امر بروز نکند؛ و از بین راه هم سه دفعه تأکید کرده، به اصرار نوشت؛ ولى او، کاتب خود، یونس بن فروه را خواسته، با او قصّه را مشاوره کرد. او گفت:

منصور در پنهانى، این امر را به تو واگذار کرده؛ ولکن بعد از انجام آن، از تو در آشکارا مؤاخذه خواهد کرد و آن گاه، تو را به بهانه قصاص، محکوم به اعدام خواهد نمود؛ پس صلاح این است [که] او را در منزل خود نگاه دارى، بى‏آنکه کسى از امر او اطّلاع یابد. پس اگر از تو، آشکارا مطالبه نمود، آشکارا تسلیم کن؛ مبادا در پنهانى تحویل بدهى!

عیسى هم همین‏طور کرد؛ او را پنهان نمود و به منصور نوشت که آن مهمّ را به حسب امر تو انجام دادم. منصور مطمئن شد که عبداللّه کشته شده؛ پس وقتى که از مکّه مراجعت کرد، عبدالله را پیش برادرهاى او از عیسى مطالبه نمود. عیسى گفت: مگر امر نداده بودى که او را بکشم؟ من هم حسب الامر کشتم. گفت: من داده بودم که در منزل خود نگاه دارى، نه اینکه بکشى!

پس رو به عموهاى خود کرده، گفت: این اقرار به کشتن برادر شما کرد، ولى ادّعا مى‏کند که به امر من بوده! او در این ادّعا کاذب است. گفتند که او را بده [تا] قصاص کنیم. گفت: خودتان مى‏دانید. پس او را داد ببرند قصاص نمایند. عیسى گفت: مرا پیش امیرالمؤمنین عودت دهید. پس عودت دادند. به منصور گفت: به واسطه قتل او، مى‏خواستى که مرا بکشى. ابن عمّ تو، زنده و سالم است، بیاورم؟ گفت: بیار. پس او را آورده [و] تسلیم نمود. منصور، چون از این مقدّمات نتیجه‏اى نگرفت، عبداللّه را در حبس به ترتیب دیگر کشت. کیفیّت کشتن او را به اختلاف نقل کرده‏اند. بعضى گفته‏اند: داد خفه‏اش کردند، و بعضى گفته‏اند: بام مجلس را بر سرش خراب کردند. به هر حال، او را کشتند.


[1]. نام این شخص، ابوالعبّاس عبدالله بن محمّد بن علی بن عبّاس است و از برادر ناتنی خود، منصور، کوچک بوده؛ لکن به جهت اینکه مادر او عرب و آزاده بوده و مادر منصور، کنیز بوده است, ابتدا او را به عنوان خلیفه معیّن کردند. (مؤسّسه کتابشناسی شیعه)