چهارشنبه ۰۶ بهمن ۱۴۰۰


گزیده الکلام …؛ نعمت عقل و داستان عبدالله مقفّع

نعمت عقل و داستان عبدالله مقفّع

ابن خلكان در كتاب وفيات الاعيان مى ‏نويسد كه:

خليل و عبد الله بن المقفّع يك شب تا صبح با هم در يك جا بودند و مذاكره مى‏كردند. بعد از آنكه جدا شدند از خليل بن احمد نحوى پرسيدند كه ابن مقفّع را چگونه ديدى؟ گفت: مثل­او را نديده‏ام؛ علمش از عقلش بيشتر است. و از ابن مقفع پرسيدند كه خليل را چگونه ديدى؟ گفت: مانند او رانديده‏ام؛ عقلش از علمش بيشتر است. مغيره گفت: هر دو راست گفته‏اند؛ عقل­ خليل، او را واداشت بر اينكه از دنيا رحلت كند در حالتى كه پارساترين مردم بود؛ و جهل ابن مقفّع، او را واداشت بر اينكه در امان‏نامه عبداللّه بن على نوشت آنچه را كه موجب قتلش شد.

تفصيل اين قصه آن كه: چون احمد سفّاح[1]، نخستين خليفه عبّاسى را اجل­ نزديك ­­شد، امر كرد كه بعد از وى، با برادر او، ابوجعفر منصور بيعت نمايند. پس او در انبار، كه شهرى بوده نزديكى كوفه، روز سيزدهم ذي حجّه سنه 136 از دنيا رفت.

همان روز، عيسى بن موسى، برادرزاده او از مردم، براى منصور بيعت گرفت. چون منصور، خود حضور نداشت [و] به حج مشرّف شده بود. در مراجعت كه اين قصّه را شنيد، بسيار مضطرب شد. ابومسلم مروزى با او بود. از او پرسيد: خلافت به تو رسيده، تو چه تشويش و اضطراب داري؟! گفت: از عبداللّه بن على (عمّ خود) هراس دارم. گفت: باك مكن؛ من او را دفع مى‏كنم. پس ابومسلم و ساير حضّار نيز همان جا با وى بيعت كردند. و در كوفه هم عيسى بن موسى از طبقات مردم، براى او بيعت گرفت.

پس، تا ورود او به كوفه، كار بيعت تمام شد؛ لكن عبداللّه بن على، چون خبر فوت سفّاح را در شام شنيد، به دعوى خلافت برخاست [و] گفت:

آن هنگام كه سفّاح لشكر به سر مروان مى‏فرستاد، به اولاد عبّاس فرمود كه هر كه از شما، مروان را از ميان برداشت، او وليعهد من باشد و چون من قدم پيش نهاده، اين امر مهمّ را انجام داده‏ام؛ لهذا خلافت به موجب گفته سفّاح، خاصّ من خواهد بود.

و دو نفر از حاضرين نيز بر طبق دعواى او شهادت دادند. پس مردم شام و اكثر مردم خراسان كه ملازم او بودند، با وى بيعت كردند.

منصور چون از اين قصّه آگاهى يافت، ابومسلم مروزى را به جنگ او نامزد كرد و چون آوازه توجّه ابومسلم، به گوش او رسيد، امر داد قريب هفده هزار نفر از مردم خراسان را كه ملازم وى بودند [را] كشتند كه مبادا ملحق به ابومسلم شوند. آن گاه لشكرى مهمّ به استقبال ابومسلم فرستاد تا اينكه در نصيبين، هر دو لشكر با هم روبرو شده، قريب شش ماه جنگيدند.

از قضا، غلبه، نصيب ابومسلم گرديد و عبداللّه به جانب بصره گريخته در آنجا به برادر خود سليمان بن على كه از جانب منصور، حكومت بصره را داشت پناه برد و چند گاه در آنجا متوارى بود تا اينكه با منصور بيعت كرد و از قيد توارى بيرون آمد؛ ولى بعد از چندى كه سليمان از حكومت بصره منفصل گرديد، عبد اللّه واهمه كرده، باز متوارى گرديد.

اين خبر كه به منصور رسيد، عبداللّه را از برادران او، سليمان و عيسى مطالبه نمود و امان‏نامه هم به وى داد؛ ولى امان‏نامه‏اى كه اوّل ابن مقفع نوشته بود، مضمومنش اين بود كه اگر اميرالمؤمنين، درباره عمّ خود، عبداللّه، غدر و حيله ورزد، زن هايش، از حباله نكاح وى رها و چهارپايانش، حبس و مماليكش، آزاد و مسلمين از بيعت او، در حلّ باشند.

مضمون اين نامه، بر منصور سخت گران آمد؛ خصوصاً امر منحلّ شدن بيعت؛ پس به سفيان بن معاويه مهلبى كه از جانب او امارت بصره را داشت، نوشت كه ابن مقفع را به جرم همين مضمون امان‏نامه كه او انشا كرده بود، به قتل برساند؛ پس وى، او را كشت.

مغيره، مضمون همين نامه را براى صدق قول خليل كه گفت «ابن مقفع، علمش از عقلش بيشتر است» شاهد آورد.

بارى، منصور، امان‏نامه‏اى براى عبداللّه فرستاد تا اينكه سليمان و عيسى، او را با همه سركردگان خود، با خودشان برداشته، به دارالخلافه آوردند. آن گاه، سليمان و عيسى، حضور منصور رسيده، اظهار داشتند كه عبداللّه را با خود آورده‏ايم؛ اذن بده [تا] او را حاضر پيشگاه نماييم. منصور، آن ها را مشغول كرد تا عبداللّه را به زندانى كه قبلاً آماده كرده و دستور داده بود بردند؛ آن گاه، به آن ها گفت: برويد عبداللّه را بياوريد. پس آن ها برگشته، عبداللّه را در آن محلّى كه گذاشته بودند نيافتند. دانستند كه او به زندان رفته [است]؛ برگشتند به طرف منصور؛ ديگر به آن ها بار حضور ندادند. پس، اسلحه از اصحاب عبد اللّه گرفته، همه را به حبس بردند.

هشت سال، عبداللّه در حبس ماند؛ بعد، منصور قصد قتل او را كرد؛ ولى خواست در اين ميانه منظور ديگر خود را نيز انجام داده باشد و آن، اين بود كه چون سفّاح، منصور را بعد از خود، و عيسى بن موسى را بعد از او، به ولايتِ عهد تعيين نموده بود و لهذا عيسى در مجلس منصور، مقدّم بر مهدى، پسر منصور بود، وى، در جانب راست منصور مى‏نشست و مهدى، در جانب چپ او؛ ولى منصور قصد كرد كه عيسى را از ولايتِ‏عهد، خلع و مهدى را وليعهد كند. در اين باب، با عيسى مذاكره كرد، عيسى امتناع نمود و منصور نيز از مقدّم داشتن او بر مهدى امتناع نمود. پس، مهدى را در مجلس، بر او مقدّم داشت و به او دير اذن مى‏داد تا اينكه از او به مهدى بيعت گرفت.

ولكن دل منصور از او براى مهدى پاك نبود؛ اين بود كه در صدد كشتن او نيز بود؛ لهذا براى انجام هر دو مقصود، هنگام عزيمت [به] حجّ كه در سنه يكصد و چهل و هفت بود، عيسى را خواست و عبداللّه را شب به او تحويل داد و به او پنهانى گفت كه تو بعد از مهدى، وليعهد منى؛ ولى وجود عبداللّه، مخلِّ در امر ولايتِ عهد مهدى و تو است. براى اينكه خاطر ما از جانب او آسوده باشد، بعد از حركت من، او را گردن بزن تا از ناحيه او، خللى در اين امر بروز نكند؛ و از بين راه هم سه دفعه تأكيد كرده، به اصرار نوشت؛ ولى او، كاتب خود، يونس بن فروه را خواسته، با او قصّه را مشاوره كرد. او گفت:

منصور در پنهانى، اين امر را به تو واگذار كرده؛ ولكن بعد از انجام آن، از تو در آشكارا مؤاخذه خواهد كرد و آن گاه، تو را به بهانه قصاص، محكوم به اعدام خواهد نمود؛ پس صلاح اين است [که] او را در منزل خود نگاه دارى، بى‏آنكه كسى از امر او اطّلاع يابد. پس اگر از تو، آشكارا مطالبه نمود، آشكارا تسليم كن؛ مبادا در پنهانى تحويل بدهى!

عيسى هم همين‏طور كرد؛ او را پنهان نمود و به منصور نوشت كه آن مهمّ را به حسب امر تو انجام دادم. منصور مطمئن شد كه عبداللّه كشته شده؛ پس وقتى كه از مكّه مراجعت كرد، عبدالله را پيش برادرهاى او از عيسى مطالبه نمود. عيسى گفت: مگر امر نداده بودى كه او را بكشم؟ من هم حسب الامر كشتم. گفت: من داده بودم كه در منزل خود نگاه دارى، نه اينكه بكشى!

پس رو به عموهاى خود كرده، گفت: اين اقرار به كشتن برادر شما كرد، ولى ادّعا مى‏كند كه به امر من بوده! او در اين ادّعا كاذب است. گفتند كه او را بده [تا] قصاص كنيم. گفت: خودتان مى‏دانيد. پس او را داد ببرند قصاص نمايند. عيسى گفت: مرا پيش اميرالمؤمنين عودت دهيد. پس عودت دادند. به منصور گفت: به واسطه قتل او، مى‏خواستى كه مرا بكشى. ابن عمّ تو، زنده و سالم است، بياورم؟ گفت: بيار. پس او را آورده [و] تسليم نمود. منصور، چون از اين مقدّمات نتيجه‏اى نگرفت، عبداللّه را در حبس به ترتيب ديگر كشت. كيفيّت كشتن او را به اختلاف نقل كرده‏اند. بعضى گفته‏اند: داد خفه‏اش كردند، و بعضى گفته‏اند: بام مجلس را بر سرش خراب كردند. به هر حال، او را كشتند.


[1]. نام این شخص، ابوالعبّاس عبدالله بن محمّد بن علی بن عبّاس است و از برادر ناتنی خود، منصور، کوچک بوده؛ لکن به جهت اینکه مادر او عرب و آزاده بوده و مادر منصور، کنیز بوده است, ابتدا او را به عنوان خلیفه معیّن کردند. (مؤسّسه کتابشناسی شیعه)