سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ نقل مجالس سلاطین و حکایت گوهر شاد خانم


نقل مجالس سلاطین و حکایت گوهر شاد خانم

مى‏گویند: گوهرشاد(عروس امیر تیمور)، زن بسیار با عقل بوده که گاهى اتّفاق مى ‏افتاد که امیر تیمور، در بعضى از امور، با او مشاوره مى ‏نموده. روزى، گوهرشاد مشغول نماز بوده، پیشخدمتى پیش امیر تیمور آمده، اظهار داشت که مقدارى مال به عنوان نذریّه براى سیّد نعمت اللّه (ولى مرشد) آورده‏اند، تکلیف گمرک آن چیست؟ امیر گفت: بگیرید؛ ولى گوهرشاد در اثناى نماز اشاره کرد، ملتفت نشدند که مقصودش چیست، تا اینکه از نماز فارغ شد و حرفى هم نزد، مگر اینکه امیر تیمور پرسید که تو در اثناى نماز اشاره کردى؛ مثل اینکه مقصودى داشتى. حالا بگو ببینم چه بود؟

گفت: سلاطین، اقوال و افعال و خصوصیّات حالاتشان در خارج، مذکور و در تواریخ مضبوط مى‏گردد، هر چند در جاى خلوتى هم باشد؛ من نخواستم که در تاریخ حال تو نگاشته شودد که مالى جزئى براى یک سیّدى حمل مى‏شد در موضوع گمرک گرفتن از آن، مراجعه به خود امیر کردند. امیر از این وجه جزئى اغماض نکرد و امر به گرفتن گمرک از آن داد. امیر، تصدیقش کرد.

بلى، خصوصیّات حالات سلاطین، همواره ذکر مجالس مى‏شود؛ چون مردم، داعى بر نقل آن دارند که کجا نشست و چه گفت و چه خورد و چگونه خورد؛ برخلاف فقرا و مسکینان که احدى، توجّه به گفتار و کردار آن ها نمى ‏کند:

اگر صد ناپسند آید ز درویش، رفیقانش یکى از صد ندانند

وگر یک ناپسند آید ز سلطان، ز اقلیمى به اقلیمى رسانند

بزرگىِ سخن یا بزرگىِ گوینده، هر دو از دواعى نقل سخن است؛ گرچه غالب مردم، هندسه بزرگى و کوچکى سخن را از بزرگى و کوچکى گوینده آن مى ‏گیرند نه از عیار آن؛ و لذا حرف هر چند، در نهایت بزرگى و اتقان باشد، همین که فهمیدند که از شخص کوچک و عادّى صادر شده، در نظر آن ها جلوه ننموده [و] از سکّه مى‏افتد؛ به عکس آنچه که از شخص بزرگ صادر شده باشد.

حرف، ولو عادّى و خالى از جهات محسّنه لفظیّه و معنویّه باشد، بزرگش مى‏شمارند و سکّه اعتبار، به آن مى‏ دهند؛ معانى دقیقه که روح صاحبش از آن خبر ندارد، از شکم آن بیرون مى ‏آورند. امّا مردمان حقیقت‏بین، به مقال نگاه مى‏کنند نه به قائل. مى ‏پیمایند حرف را، نه حرف‏زن را. و در روایت هم هست: «کلمه حکمه من سفیه، فاقبلوها وکلمه سفه من حکیم فاعذروه.»[1]


[1]– محمّد بن علی بن بابویه قمّی، من لایحضره الفقیه، ج 4، ص406 ح5879.