چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ همّت


همّت

یکى از تجّار قم را نقل کردند که آن سال(سال قحطی)، چند صد خروار غلّه تهیّه کرده بود و به هر قیمت از وى، خواستار شده بودند، نداده بود، تا اینکه غلّه در قم تمام شده بود؛ آن گاه، آن را داده، نان پخته ‏اند و به فقرا داده ‏اند. علاوه از آن، مقدار مهمّ[ی] هم برنج تهیّه کرده بوده. چند ماه از آن، دم پخت و به فقرا داده.

بلندتر از همّت او، همّت یکى از تجّار تبریز را نقل کردند که او بنا گذاشته بوده تمام دارایى خودش را بدهد. دارایى زیاد هم داشته؛ همه را داده. فقط بیست و پنج هزار تومان، طلب از کسى داشته، او مانده بود. آن را هم خیرخواهان توقیف کرده، نگذاشته بودند که آن بدهکار، آن را تسلیم خود او نماید؛ بلکه بنا گذاشته بودند که به تدریج، براى مخارج شخصى او بدهد. با این حال، او وجهى که براى مخارج شخصى خود مى ‏گرفته، مقدار کمى با قناعت و عسرت براى خود خرج مى ‏کرده، بقیّه را به فقرا مى ‏داده.

واقعش را ملاحظه کنى، او عمل به وظیفه کرده؛ لکن چون دیگران عمل به وظیفه نکرده ‏اند، بدین ملاحظه، اسم این‏گونه اداى وظایف، همّت نامیده شده.

ناقل این قصّه، یکى از مهمّین علماى تبریز بود. بعد فرمود: خداوند در مقابل این خدمت که او به فقرا کرده بود، گره از کار او بگشاد؛ چون او مقدار مهمّى مال التجاره در روسیّه داشته؛ هنگامى که جمهورى خواهان، سلطنت امپراطورى روسیه را به هم زده، رژیم آن را تغییر دادند ـ چنان که اجمال آن در سابق گذشت ـ آن مال التجاره او، همان‏طور بلا تکلیف مانده بود؛ نه از آن تاجر که در روسیّه، طرف حسابش بود، خبرى بود و نه خود مى ‏توانست به روسیّه برود. بدین‏جهت، بلاتکلیف مانده بود. و بلکه چون اموال تجّار، عموماً به تصرّف دولت آمده و دست به دست شده بود؛ لهذا به کلّى از آن مأیوس شده، دست از آن شسته بود. در این هنگام، از روسیّه به وى مخابره شده که آن را تحویل بگیرد.

از حسن اتّفاق، مالى ارزان خریده بود که در اثر این انقلابات، ترقّى فاحش کرده؛ پس، همه آن را تحویل گرفت و به قیمت خوب فروخت [و] جاى همه آن مال را که انفاق کرده بود پر کرد. برگشتن این مال، مانند برگشتن مرده از قبر است که جز به امداد غیبى صورت نمى ‏گرفت. مثل اینکه خدا، آن را براى چنین روزى ذخیره کرده بوده. آن هائى که ایمان به غیب دارند، از این‏گونه قضایا، درى از رشد و هدایت به رویشان باز مى ‏شود. حالا تو به بخت و اتّفاق حمل کنى، مُختارى؛ «او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش».

این مصراع از قطعه ‏اى که به ملک الشعرا منسوب بود، خاطرم افتاد، بى‏ لطافت نیست:

دیدم به بصره، دخترکى اعجمى نسب روشن نموده شهر، به نور جمال خویش

مى‏خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر از شیخ دل ربوده، به غنج و دلال خویش

مى‏داد شیخ، درس ضلال مبین بدو و آهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش

دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد با آن دهان کوچک غنجه مثال خویش

مى‏داد شیخ را به دلال مبین جواب و آن شیخ مى‏نمود مکرّر، مقال خویش

گفتم به شیخ: راه ضلال این قدر مپوى کاین شوخ، منصرف نشود از خیال خویش

بهتر همان بود که بماند هر دوتان او در دلال خویش، تو اندر ضلال خویش