الاربعاء 12 جُمادى الأولى 1444 - چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛ همّت


همّت

يكى از تجّار قم را نقل كردند كه آن سال(سال قحطی)، چند صد خروار غلّه تهيّه كرده بود و به هر قيمت از وى، خواستار شده بودند، نداده بود، تا اينكه غلّه در قم تمام شده بود؛ آن گاه، آن را داده، نان پخته ‏اند و به فقرا داده ‏اند. علاوه از آن، مقدار مهمّ[ی] هم برنج تهيّه كرده بوده. چند ماه از آن، دم پخت و به فقرا داده.

بلندتر از همّت او، همّت يكى از تجّار تبريز را نقل كردند كه او بنا گذاشته بوده تمام دارايى خودش را بدهد. دارايى زياد هم داشته؛ همه را داده. فقط بيست و پنج هزار تومان، طلب از كسى داشته، او مانده بود. آن را هم خيرخواهان توقيف كرده، نگذاشته بودند كه آن بدهكار، آن را تسليم خود او نمايد؛ بلكه بنا گذاشته بودند كه به تدريج، براى مخارج شخصى او بدهد. با اين حال، او وجهى كه براى مخارج شخصى خود مى ‏گرفته، مقدار كمى با قناعت و عسرت براى خود خرج مى ‏كرده، بقيّه را به فقرا مى ‏داده.

واقعش را ملاحظه كنى، او عمل به وظيفه كرده؛ لكن چون ديگران عمل به وظيفه نكرده ‏اند، بدين ملاحظه، اسم اين‏گونه اداى وظايف، همّت ناميده شده.

ناقل اين قصّه، يكى از مهمّين علماى تبريز بود. بعد فرمود: خداوند در مقابل اين خدمت كه او به فقرا كرده بود، گره از كار او بگشاد؛ چون او مقدار مهمّى مال التجاره در روسيّه داشته؛ هنگامى كه جمهورى خواهان، سلطنت امپراطورى روسيه را به هم زده، رژيم آن را تغيير دادند ـ چنان كه اجمال آن در سابق گذشت ـ آن مال التجاره او، همان‏طور بلا تكليف مانده بود؛ نه از آن تاجر كه در روسيّه، طرف حسابش بود، خبرى بود و نه خود مى ‏توانست به روسيّه برود. بدين‏جهت، بلاتكليف مانده بود. و بلكه چون اموال تجّار، عموماً به تصرّف دولت آمده و دست به دست شده بود؛ لهذا به كلّى از آن مأيوس شده، دست از آن شسته بود. در اين هنگام، از روسيّه به وى مخابره شده كه آن را تحويل بگيرد.

از حسن اتّفاق، مالى ارزان خريده بود كه در اثر اين انقلابات، ترقّى فاحش كرده؛ پس، همه آن را تحويل گرفت و به قيمت خوب فروخت [و] جاى همه آن مال را كه انفاق كرده بود پر كرد. برگشتن اين مال، مانند برگشتن مرده از قبر است كه جز به امداد غيبى صورت نمى ‏گرفت. مثل اينكه خدا، آن را براى چنين روزى ذخيره كرده بوده. آن هائى كه ايمان به غيب دارند، از اين‏گونه قضايا، درى از رشد و هدايت به رويشان باز مى ‏شود. حالا تو به بخت و اتّفاق حمل كنى، مُختارى؛ «او در دلال خويش و تو اندر ضلال خويش».

اين مصراع از قطعه ‏اى كه به ملك الشعرا منسوب بود، خاطرم افتاد، بى‏ لطافت نيست:

ديدم به بصره، دختركى اعجمى نسب روشن نموده شهر، به نور جمال خويش

مى‏خواند درس قرآن در پيش شيخ شهر از شيخ دل ربوده، به غنج و دلال خويش

مى‏داد شيخ، درس ضلال مبين بدو و آهنگ ضاد رفته به اوج كمال خويش

دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد با آن دهان كوچك غنجه مثال خويش

مى‏داد شيخ را به دلال مبين جواب و آن شيخ مى‏نمود مكرّر، مقال خويش

گفتم به شيخ: راه ضلال اين قدر مپوى كاين شوخ، منصرف نشود از خيال خويش

بهتر همان بود كه بماند هر دوتان او در دلال خويش، تو اندر ضلال خويش