پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ وقایع قحطى و گرانى


وقایع قحطى و گرانى

حضرت رسول (صلّى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلّم) مى‏ فرماید که: «همواره امّت من در خیرند، مادام که به یکدیگر خیانت نکنند و اداى امانت کنند و زکات بدهند؛ و اگر این ها را نکنند، مبتلا به قحطى مى ‏شوند».[1]

نگارنده، اسمى از قحطى سنه 1288 شنیده بودم؛ ولى شدّت حمله و تندى باد و صرصر آن را نمى ‏فهمیدم که به چه اندازه است؛ تا اینکه در سنه 1335 و سنه 1336 در ایران، قحطى که بروز کرد، تندباد آن را دیدم که چه خانه ‏ها را خراب کرد. نگارنده، اجمال گزارشات وطن خودم، زنجان را مى‏ نویسم که خودم دیده‏ ام. از اینجا هم حال شهره اى دیگر، به مقایسه معلوم مى ‏شود.

سال اوّل گرانى که سنه 1335 باشد، گرچه خشکى سال، تمامى کشت را خشک و حاصل زراعت را محو و نابود کرد؛ ولى بقایاى سال سابق که در زوایاى انبارها بود، یک درجه تأمین ارزاق عمومى را نموده، نگذاشت مردم کشتار بدهند. آن سال گندم، بهاى یک خروارش، از شصت تومان تجاوز نکرد و حضرات ثروتمندان نیز اعانه جمع کرده، چند باب دکّان خبّازى تهیّه کردند. براى مردمان بى ‏بضاعت سرشماره کرده، بلیط دادند که نان روزانه خودشان را از آن دکّان ها، از قرار مَنى دو قران و دو عبّاسى بگیرند؛ در حالتى که نان آزاد، دو مقابل آن قیمت داشت.

ولى سال دوم گرانى که سنه 1336 باشد که باز خشک‏سالى شد و حاصل زراعت، به کلّى سوخت، بهاى گندم، رو به ترقّى گذاشت. تقریباً به یکصد و شصت هفتاد تومان رسید. باز دکّاکین مساعده بودند؛ ولى غلّه به قدر کفایت نداشتند. قرار دادند که به هر یک خروار آرد، مقدارى سیب زمینى داخل نمایند. چندى هم بدین‏ منوال گذشت ولکن دیدند که این نان، در مردم تولید ناخوشى نمود. بنا گذاشتند که به نسبت نان، سیب زمینى را جدا بدهند؛ تا در آخر امر، غلّه تمام شد.

لشگر گرانى، با نیروى تمام حمله کرد، زمام اختیار از دست همه رفت. هر روز، صد نفر بلکه احصائیّه مرده‏ ها در روز، به یکصد و سى رسید. از خون ذبایح، یک قطره به زمین نمى ‏ریخت؛ بلکه در ظرف ها گرفته، مى ‏خوردند. استخوان خردکرده مى ‏خوردند. در میان سرگین، اگر دانه جو بود، جمع کرده، مى ‏خوردند. یک نفر، خمیرى در پاى خود، به روى دمل گذاشته بود، آن را با همان چرک و ریم که انداخته بود، فقیرى آن را برداشته، خورده بود. شخصى که دیده بود، خودش به من نقل نمود.

در خارج شهر هم کسى، بچّه خود را کشته، خون و گشتش را خورده بود. خدا چنین روزگار را نیاورد و تاریخ، چنین گفتار را ننگارد. روزگار خیلى سختى بود. اوائل سنه 1337 نیز حال بدین‏ منوال بود تا اینکه حاصل به دست آمد، مضیقه بر طرف شد. عدّه متوفّات از گرسنگى، از اوّل شهر و دهات که به شهر ریخته بودند، به موجب احصائیّه، به هیجده هزار نفر رسید.

یک مقدّمه در سال قبل، سنه 1334 اتّفاق افتاده بود که آن هم بى‏ نهایت تأثیر در قحطى نمود. در جنگ بین المللى سابق، قشون و مملکت روسیّه، به مقدارى آذوقه محتاج شده بودند؛ محمّد ولی خان سپهدار که بعد، ملقّب به لقب سپهسالارى گردید و قصّه انتحارش هم در جلد اوّل گذشت، تابع دولت روس بود، از جانب آن دولت، مأمور به تأمین آذوقه آن ها گردید. او به جبر و اکراه، مالکین خمسه را وادار نمود که سى هزار خروار گندم به او بدهند؛ لذا مالکین خمسه را صورت گرفته و مقدار نام برده را به پاى آن ها، به حسب حال تقسیم کرده و التزام هم از آن ها گرفتند که بدهند.

قیمت گندم، آن روز، خروارش، دوازده تومان بود؛ ولى آن ها از قرار چهارده تومان تسعیر کردند. این دو تومان فرق معامله، مالکین را راضى کرد که بدون زحمت در اندک زمان، مقدار مذکور را به تحویل روسیّه دادند؛ و الّا، اگر آن گندم در خمسه موجود بود، سلاح مدافع بود؛ نمى ‏گذاشت که سپاه قحطى، این قدر آسیب به اهالى خمسه بزند. حالا آن هائى که بعد از سال گرانى، به عرصه وجود یا به مرحله ادراک قدم گذاشته ‏اند، قدر نان را نمى ‏دانند، و نمى‏دانند این نان که در خوردنش ناز مى ‏کنند چه موقعیّتى دارد. آن ها به جاى خود ماها که آن روزگار را دیده و به اهمّیّت آن ایمان آورده ‏ایم، هیچ آن را بوسیده، بالاى چشم مى ‏گذاریم، احترام از آن مى‏ کنیم، شکر معطى آن را به جاى مى‏ آوریم.

حاشا، نگارنده در همان سال که چند لقمه نان ـ اسماً نان بود، داراى چندین جور خلیط ـ در سر سفره حاضر مى ‏کردم. اوّل، سجده شکر به جا مى‏آوردم. بعد، دست به سوى آن دراز مى‏کردم و مدّت ها هم بعد از بر طرف شدن غائله قحطى و فراوانى ارزاق، همین‏طور بودم؛ تا اینکه باز فراموش کردم. البتّه ماهى مادام که در آب است، قدر را نمى‏ داند. وقتى قدر آن را مى‏ فهمد که در خشکى تپیدن بگیرد؛ ولى بعضى از اشخاص هم در مساعدت فقرا، همّت غریبى کردند.


[1]– محمّد بن یعقوب کلینی، کافی، ج2، ص604.