شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱


گزیده ” الکلام” … حكايتی در رقّت قلب

حكايتی در رقّت قلب

بعضى از ارباب حال را مى‏نويسند كه در سفر وارد منزلى شد. سفره خود را باز نمود كه غذا بخورد ديد مورى در سفره‏اش هست. دانست كه آن از منزل سابق مانده و خيال كرد كه اگر آن را در اينجا رها نمايد مورچه‏هاى ديگر آن را در سوراخ خودشان راه نمى‏ دهند[1]. پس اين حيوان، سرگردان مى‏ماند. از آنجا دامن همت بر كمر زده برگشت به منزل سابق، آن را در همان نقطه‏اى كه غذا خورده بود رها كرد.

البته هر كارى كه انسان در دنيا مى‏كند به خود مى‏كند. هم آنها آن ظلم كه كردند به خود كردند و هم اين، كه اين رحم را كرد به خود كرد. هم آن قساوت و ظلم آنها و هم اين رأفت و رحم اين، همه به خودشان عايد مى‏گردد. دنيا اگرچه دار مجازات و مكافات نيست ليكن خالى از جزاء و مكافات هم نيست الاّ اينكه مكافات دو قسم است: يك قسم از آن مهلت دارد كه خداوند بعد از مدتى سزا و جزاى عمل را مى‏دهد. اين قسم اگر چه زياد است ولكن چون چوبِ آن را صدا نيست نمى‏شود اثبات نمود كه بر چيده شدن خانواده فلان در اثر فلان ظلم است و يا ابتلاء آن يكى به آن عارضه فلانى، در اثر فلان نافرمانى است.

غرض: اين گرفتارى و ابتلا را نمى‏شود اثبات نمود كه در نتيجه كدام مظالم است زيرا اين برهانى نيست بلكه وجدانى است و راه وجدانش داشتن چشم بصيرت است كه اغلب ندارند. و قسم ديگرش بى‏مهلت است كه شحنه انتقام، بى‏فاصله بيخ گلويش را گرفته به زير زنجير مجازات مى‏كشد.


[1] چون آنها در سر حد داري بي نهايت اهتمام مي نمايند، اجنبي را در پيرامون مملكت خودشان راه نمي دهند.(مصنف)