سه شنبه ۰۵ بهمن ۱۴۰۰


گزیده ” الکلام” … كرامتی دیگر از حضرت رضا سلام الله علیه


كرامتی دیگر از حضرت رضا سلام الله علیه

حكايت ديگر از توسل و شفاعت كه مرحوم آقاى آقا شيخ ابراهيم صاحب الزمانى نقل كرد، فرمود: من به مشهد مشرف شده بودم؛ در آنجا به منزل مرحوم حاج شيخ حسنعلى طهرانى كه از زهاد و اخيار معروف بود وارد شده بودم، ولى از جهت مخارج عيالاتم كه در عراق عرب بود بى ‏نهايت نگرانى داشتم. يكى از دوستان به من گفت كه آصف الدوله، والى مشهد آدم خيّرى است؛ چند شعر در مديحه او بساز تا من از او صله‏اى معتدّ به براى تو بگيرم. من هم هفت بيت شعر عربى ساختم، ولى ديدم شعرها مناسب مقام ممدوح نيست سزاوار است كه با اين ابيات حضرت رضا (سلام الله عليه) مدح شود. پس خجلت كشيدم با آنها آصف الدوله را مدح نمايم، با خود گفتم: من اين اشعار را حضور مبارك حضرت على بن موسى الرضا (سلام الله عليه) تقديم مى‏كنم و از آن حضرت نيز مطالبه صله مى ‏نمايم.

پس به حرم مبارك مشرف شده اشعار را خواندم، عرض كردم: يابن رسول الله دعبل خزاعى اشعارى چند تقديم محضر نمود؛ در صله آن، هم جبّه و هم پول به او مرحمت فرمودى. من جبّه را بخشيدم ولى پول مى‏ خواهم. همان دم كه عرض حاجتم تمام شد، آقا سيّد حسين، محرّر آقاى آقا ميرزا اسماعيل ترشيزى، ده تومان پول توى مشت من گذاشت. عرض كردم: يابن رسول الله اين، نه مطابق شأن شما است و نه مناسب مقدار حاجت من. آنقدر نگذشت ديدم يك نفر ديگر نيز ده تومان پول به من داد.

ماحصل: از حرم تا صحن سى و پنج تومان پول بدون سابقه به من رسيد. پس پول را توى دستمال به بغل گذاشتم. طرف منزل مى ‏آمدم، در اين اثنا مرحوم حاج شيخ حسنعلى به من رسيد و دست برد از بغل من دستمال را بيرون كشيد، مثل اينكه خود گذاشته بود و فرمود: «مردكه، رفتى از حضرت صله گرفتى»؟! من خيلى تعجب كردم؛ چون او نه از شعر گفتن من خبردار بود و نه از خواندن آن در حضور حضرت، و نه از پولى كه به من در حرم رسيده بود. مع ذلك هم پول را از بغل من بيرون آورد و هم فهميد اين چه پولى است به من رسيده. من خيلى تعجب كردم كه او از كجا ملتفت شد!؟

بعد آقا شيخ ابراهيم گفت: يك نفر نيز در نجف از ما فى‏ الضمير من خبر داد. من بسيار تعجب كردم و گفت: دو سه نفر از من خواهش دعا كرده بودند، من با اميدوارى اينكه نوكر حضرت حسينم و آن حضرت را شفيع قرار مى ‏دهم و حتماً از خداوند حوائج ايشان را مى ‏گيريم فضولى و جسارت كرده به آنها قول دادم كه من حتماً حوائج شما را توسط حضرت امير از خدا مى‏ گيرم. از قضا هيچ‏يك از آن حوائج بر آورده نشد. يكى از آنها شفاى مريضى بود كه از قضا حالش بى ‏نهايت بد شده بود. من در حرم حضرت امير عليه‏السلام قصد داشتم كه جسارت نمايم كه يا مولى الموالى اين چه معامله‏اى است با من مى ‏كنيد كه در موضوع اين حوائج جزئيه، از شفاعت خوددارى مى‏ نماييد!؟

پس همين كه وارد حرم شدم يكى از اهل علم آنجا بود، به من گفت: از تو درخواست دعا كرده ‏اند و تو نيز قول داده‏اى كه چنين و چنان مى ‏كنم، ولى حرفت مورد اعتنا نشده سرافكنده شده‏اى حالا آمده‏اى حضور حضرت جسارت كنى؟! تو ديگر با جهل و نادانى خود در مقدرات الهيه تصرف مكن. از تو خواهش دعا مى ‏كنند بگو به چشم دعا مى ‏كنم، ديگر قبولى آن به تو مربوط نيست. تو چرا فضولى نموده خود را بى ‏جهت وارد آن كار مى‏ كنى؟ گفت: بسيار تعجب كردم كه تمامى ما فى الضمير مرا گفت.