الاحد 02 جُمادى الأولى 1444 - یکشنبه ۰۶ آذر ۱۴۰۱


24. كتاب صوم/سال‏ اول 86/09/04

باسمه تعالي

كتاب صوم/سال‏ اول : شماره 24 تاریخ : 86/09/04

مرحوم آقاي خوئي يكي دو فرمايش داشتند كه من ديروز عرض نكردم ولي خوب است كه ذكر شود. ايشان در مواردي كه گاهي آقايان تشقيق شقوق مي‏كنند كه اگر به نحو تقييد باشد، نيت باطل است، و اگر به نحو خطا در تطبيق باشد، صحيح است، خيلي جاها اين را اصلا مي‏فرمايد اشتباه است و اصلاً جا ندارد و اين مسأله تقييد قابل تصور نيست، مي‏فرمايد تقييد در مفاهيم كليه است، فرض كنيد عالم را كه مفهوم كلي است، قيد مي‏زنيم مي‏گوييم عالم عادل و بعضي از افراد را از تحت اين عنوان خارج مي‏كنيم، اما جزئي را كه دو مصداق و دو فرد ندارد، اين ديگر تقييد معنا ندارد، دو مصداق ندارد تا بگوييم به وسيله قيد، آن مصداقش خارج است و اين مصداقش باقي است، اين را ايشان مكرر در موارد مختلف نقل مي‏كند، مي‏گويد در نتيجه اين امر شخصي كه الآن نسبت به اين تكليف متوجه به من است، دو مصداق كه ندارد، اين يك موجود خارجي شخصي است، اين يا عبارت از امر واجب و يا امر مستحب است، يا امر اداء و يا امر قضاء است.

دوم اينكه، ايشان مي‏فرمايد يك فردي به عنوان امر وجوبي و يك فردي به نام امر استحبابي هم نداريم، وجوب و استحباب از مجعولات شرعي نيست كه بگوييم شارع گاهي چيزي را جعل وجوب كرده و واجب شده، و گاهي چيزي را جعل وجوب نكرده و مستحب شده، يك امر است، اگر از شارع ترخيصي در اين امر داده نشد، به حكم عقل واجب مي‏شود، نه به جعل شرع، و اگر ترخيص داده شد، عقل اجازه مي‏دهد كه بجا بياوريم. پس، يك فرد است و ممكن است اشتباه كنيم كه آيا اجازه داده يا اجازه نداده، اين مي‏شود، اما بخواهيم دو فرد حساب كنيم، اين ديگر قابل تصوير نيست، اين بحث‏ها نمي‏آيد.

در هر دو فرمايش ايشان عرضي داريم و آن اين است كه در تقييد لازم نيست يك مفهوم كلي را انسان قيد بزند و بعد يك قسمي از افراد را خارج كند، گاهي فردي حالات مختلف دارد، به حسب يك حالتي موضوع حكم است، شخص از نظر نيت با آن خصوصيت موضوع قرار مي‏دهد، زيد ممكن است عادل باشد و ممكن است عادل نباشد، ممكن است فقير باشد و ممكن است فقير نباشد، بگويد من اين را تمليك شما مي‏كنم و براي زيد با اين خصوصيت كه فقير است، انشاء ملكيت مي‏شود، به يك فرد قيدي بزند تا حالي از حالاتش را خارج كند و حال ديگر باقي بماند، لزومي ندارد به وسيله قيد فردي خارج بشود، به وسيله قيد حالتي از حالات فرد شخصي هم خارج بشود، در غير آن حال، مورد انشاء نشده است، اين اشكال عقلي ندارد.

دوم، مطلبي كه ايشان مي‏فرمايد كه اين استحباب از احكام عقليه است نه از احكام مجعوله شرعي، اين بحث را در جائي ايشان مطرح كرده، آن بحث قابل ملاحظه است كه اگر گفتم مثلا اضرب يا گفتم صل، آيا امر براي وجوب يا براي اصل البعث وضع شده است، آنها به حسب حكم العقل است؟ ايشان آنجا اختيار مي‏كند كه اين به حسب حكم العقل است، عقيده ما هم همين است، لفظ بجا بياور وضع نشده كه يعني به حدي لازم شده كه من اجازه در خلاف مي‏دهم، همانطوري كه انسان تكويناً گاهي آب مي‏خواهد، مي‏رود آب را برمي‏دارد و مي‏خورد، خودش دنبال آب مي‏رود، در حركت‏هاي تكويني خود شخص لازم نيست به حدي برسد كه اين ضرورت تشخيص بدهد و برود، خيلي از حركت‏هائي كه انسان تكوينا انجام مي‏دهد، مي‏بيند با مذاقش موافق است سراغش مي‏رود، ديگر اكثر موارد به حد لزوم و ضرورت نرسيده است. حالا گاهي جائي همين مطلب تشريعي را با واسطه «بابا آن آب را بده»، «آن كتاب را بده من نگاه كنم»، الآن از اين آقا خواستم كتاب مرحوم آقاي خوئي را بدهد، ممكن است اين به حد ضرورت نرسيده باشد، از حفظ هم بتوانيم يك مقداري بگوييم منتها بهتر اين بود آن انسان اين را بگويد، امر و امثال صيغه افعل براي اصل بعث وضع شده، اصل تحريك به طرف كه به جاي حركت مباشري، انسان حركت تسبيبي مي‏كند. پس، به چه دليل واجب است بجا بياوريم؟ مي‏گويد اگر مولا چيزي را درخواست كرد و به شيئي بعث كرد، وظيفه عقلائي يا عقلي اين است كه اين را انسان انجام بدهد مگر اينكه خودش بگويد انجام ندادي هم ندادي، شايد به حد ضرورت نرسيده و براي او لزوم ندارد، اين را بايد تشخيص بدهيم كه به حد ضرورت رسيده باشد و بعد بگوييم كه اين براي شخص عذر نيست، بگويد من به آن حد تشخيص ندادم، همين كه گفت بجا بياور، بخواهد مخالفت كند، مجوز مي‏خواهد. اين يك بحثي است كه ايشان مي‏فرمايد و مطلب خوبي هم هست، ما هم اين را قبول داريم. ولي اين راجع به صيغه امر است، و ماده براي وجوب وضع شده، وجب عليكم كه اين كار را بكنيد، فرض عليكم، «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلىَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون»[1]، خود مواد براي اين وضع شده، اين بحث در صيغه امر است كه صيغه امر غير از بعث و طلب چيز ديگري نيست، نه هر چيزي كه دلالت داشته باشد كسي درخواست كند، همه درخواست‏ها به حكم عقل است نه به حكم شرع. بنابراين، اين مطلب كه نمي‏دانيم آيا «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ» گفت يا گفت خوب است «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُم»[2]، اينطوري تعبير كرده است، اين را نمي‏دانيم كدام است، اين قابل ترديد است.

(سؤال و پاسخ استاد): ماده أمر هم همينطور است، آنطوري كه ما فهميديم آن درست نيست، از مجموع استفاده مي‏شود كه ماده امر براي الزام وضع شده، «لَوْ لَا أَنْ أَشُقَ‏ عَلَى‏ أُمَّتِي‏ لَأَمَرْتُهُمْ بِالسِّوَاكِ»[3] يعني لالزمتكم نه اينكه درخواست مي‏كردم، حتما سواك را درخواست كرده است، الزام مي‏كردم، استعمالات و موارد مكرر با قطع نظر از ما قيل و ما يقال، مراجعه كردم ديدم در موارد الزام است. اول كه من به اين برخورد كردم، گفتم راجع به كربلا يك سيره‏اي را نگاه كنم، طبري از ابو مخنف ديدم نقل كرده كه آنجا مي‏گويد حضرت مسلم نامه‏اي خدمت حضرت سيد الشهداء نوشت، نامه‏اي نوشت، مكتوب اينطور بود «أمره بالقدوم»، اين أمره معنايش اين نبود كه خودش را عالي فرض كرده بود و مستعليا اين مطلب را گفته بود، هيچ وقت طبري نمي‏خواهد بگويد مستعليا و نمي‏خواهد بگويد كه مرتبه عالي است كه به داني نامه نوشته است، مي‏گويد يك مرتبه نامه مي‏نويسند مي‏گويد ضرورتي ندارد، يك مرتبه مفاد اين است كه تشريف آوردن ضرورت دارد، به خاطر ضروري بودن، نامه را نوشته است، اين تعبير «أمره بالقدوم» است، يا موارد ديگر اين است «فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ»[4].

اينكه ديروز عرض مي‏كردم قصد قضاء امسال و قصد قضاء سال بعد، مسأله را خود مرحوم سيد بعد علي حده ذكر كرده، مرحوم آقاي حكيم آنجا حاشيه زده و اينجا حاشيه نزده است، ولي آقاي خوئي ديدم اينجا همان را كه عرض مي‏كردم، حاشيه زده است كه امر امسالي كفاره دارد كه اگر قضا شده باشد، تا سال ديگر يك اثر خاصي دارد، بنابر مشهور اصلاً وجوب هم دارد كه بايد بجا آورد، ولي قضاي سنوات ديگر آزاد است، كفاره و وجوب ندارد، قهراً اگر تردد پيدا كرد، چون مختلف الاثر است، بايد تعيين كند، ديدم كه مرحوم آقاي خوئي اين را در اينجا ذكر كرده ولي در حاشيه‏اي كه مستقل چاپ شده، ندارد، اينجا كأنه به متن اكتفاء كرده، ولي اين كه در اينجا ذكر كرده، همين بود كه ديروز هم عرض مي‏كردم، ديدم كه ايشان دارد.

مسألة 3: «لا يجب العلم بالمفطرات علي التفصيل فلو نوي الامساك عن امور يعلم دخول جميع المفطرات فيها كفي»[5]. اين مطلب درست است كه لازم نيست همه مفطرات را تفصيلا بداند، نيت كرده باشد اجتناب از تمام آنچه كه مفطر است، كفايت مي‏كند. البته يك توضيحي مرحوم آقاي حكيم و مرحوم آقاي خوئي داده‏اند كه توضيح خوبي است، مي‏گويند اگر اين نيت امساك به قصد اين باشد كه همه اطراف شبهه روزه باشد، اين تشريع است و جايز نيست، آيا تشريع كفايت مي‏كند يا نه، مجزي است يا نه، آن قابل بحث است، ولي اگر كسي قصد مي‏كند مي‏گويد حالا ده بيست سي چهل تروك هست، آن كه شارع از من خواسته، در اينها هست، من هم از باب احتياط و از باب علم اجمالي عمل مي‏آورم تا آنهائي را كه شارع خواسته، عملي شده باشد كه تشريعي در كار نيست، مثل همه موارد علم اجمالي، اين كافي است، اين صورت دومش صحيح است، صورت اولش اشكال دارد. البته مراد مرحوم سيد هم همين صورت دوم است، غير از اين هم نيست، منتها اين يك توضيح خوبي است كه داده بشود تا اشتباه نشود كه مراد چيست.

بحث بعدي كه بحث قابل ملاحظه‏اي است، اين است كه اصلا عبارت چه مي‏خواهد بفرمايد:

مسألة 4: «لو نوى الإمساك عن جميع المفطرات و لكن تخيّل أنّ المفطر الفلاني ليس بمفطر، فإن ارتكبه في ذلك اليوم بطل صومه، و كذا إن لم يرتكبه و لكنّه لاحظ في نيّته الإمساك عمّا عداه، و أمّا إن لم يلاحظ ذلك صحّ صومه في الأقوى»[6].

«لو نوي الامساك عن جميع المفطرات و لكن تخيل أن المفطر الفلاني ليس بمفطر»، آدم متدين مي‏خواهد روزه بگيرد و مي‏داند كه شرع مفطراتي دارد و بنا دارد كه از هر چيزي كه مفطر است، اجتناب كند كه اگر به او بگويند كه فلان چيز مفطر است، اگر بداند، اجتناب مي‏كند، منتها يك اشتباهي كرده و خيال مي‏كند كه ارتماس جزء مفطرات نيست و بالتفصيل تصميم به اجتناب از اين نگرفته است ولي به اينكه هر چيزي مفطر است، اجتناب كند، قصد اجمالي دارد، اگر اين تخيل منشأ شد و خارجاً مرتكب شد، فرض كنيد ارتماس جزء مبطلات است، اين ارتماس را انجام داد، اين حكم به بطلان مي‏شود، چون ادله‏اي كه ارتماس جزء مبطلات است، اطلاق دارد و جاهل و عالم و همه موارد را مي‏گيرد، حالا ممكن است كسي بگويد راجع به جاهل كفاره ندارد، ولي راجع به قضاء اطلاقات ادله مي‏گيرد، «فان ارتكبه في ذلك اليوم بطل صومه و كذا ان لم يرتكبه و لكنه لاحظ في نيته الامساك عما عداه»، در دو صورت فتوا به بطلان مي‏دهد ؛ يكي اين است كه آن متروك را مرتكب شده باشد، و دوم اينكه در نيت تفصيلي خودش امساك از ما عدا داشته باشد، و اما اگر در اين نيت تفصيلي خودش ملاحظه امساك از ما عدا نداشته باشد، روزه‏اش علي الاقوي صحيح است.

اينجا چيزي هم مرحوم آقاي حكيم دارد و هم مرحوم آقاي خوئي دارد كه ما سر درنمي‏آوريم كه اينكه مي‏فرمايد شما گفتيد «ان لم يلاحظ ذلك صح صومه في الاقوي» اين دو صورت دارد، يك صورت اين است كه بر جتناب نيت اجمالي دارد و يك صورت اين است كه نه نيت اجمالي است و نه نيت تفصيلي، كلي نمي‏شود گفت، اين را تشقيق شقوق كرده‏اند.

عرض ما اين است كه اين چه تشقيق شقوق است، اصلا فرض مسأله اين است كه نيت اجمالي دارد، اول مسأله اين است كه كسي نيت امساك از جميع مفطرات دارد منتها تخيل كرده كه ارتماس مثلاً جزء آنها نيست، نيت اجمالي مفروض مسأله است، ديگر اينكه يك شيئي را مقسم قرار دهيم كه آيا آن نيت اوليه‏اش علي نحو الاجمال است يا علي نحو الاطلاق است، اين دو قسم ندارد و حتماً علي نحو الاطلاق است، ايشان دارد «لكنه لا يتم علي اطلاقه بل ينبغي التفصيل فانّه ايضاً علي قسمين اذ تارة ينوي الامساك اجمالا عن كل ما يكون مفطرا في الشريعة أو ما هو موجود في الرسالة … لا يعلم أن الارتماس مثلا مفطر أنه يعتقد عدمه كما ربما يتخذ ذلك لكثير من عوام الناس … و اخري تلاحظ النية مهملة من هذه النية بحيث لم يكن الارتماس منويا بالكلية لا تفصيلا و لا اجمالاً»[7]، عبارتي كه اول دارد، تعبير مي‏كند اجتناب از تمام مفطرات را قصد كرده كه قبلا گفته اين معنايش نيت اجمالي دارد، اين دو قسم ندارد كه يكي مهمل و يكي هم مطلق، هم مرحوم آقاي حكيم دارد و هم ايشان دارد، اين را ما نفهميديم كه چيست. حالا من به آن كاري ندارم، ولي اصل مطلب فرمايش ايشان بماند، اين تشقيق شقوق كه خود مرحوم سيد كرده، كسي كه معتقد است ارتماس نيت اجمالي دارد كه از همه اجتناب كند و معتقد است كه ارتماس مبطل نيست، قهراً اگر نيتي كرده باشد، بر ترك ارتماس به عنوان صومي قهرا نيت ندارد، ممكن است آن هم بگويد آب ضرر دارد، داعي ندارم در آب بروم، نيت آن را هم داشته باشد ولي نه به حساب صوم چون آن نُه تا را مي‏داند، اين را جزء صوم نمي‏داند، اينكه دو قسم بكنيم كه چنين شخصي كه مي‏داند فلان چيز جزء نيست، گاهي نيت امساك از ما عدا مي‏كند و گاهي ما عدا را نيت نمي‏كند، اين چطور مي‏شود دو قسم ما فرض كنيم، فرض اين اصلا درست روشن نيست.

من عرض مي‏كنم كه عبارت‏هاي مرحوم سيد مندمج است كه انسان خوب سر درنمي‏آورد كه مراد چيست. يك جور مي‏تواند انسان تصور كند و آن اين است كه قصد اجمالي دارد، در مقام تفصيل گاهي براي شخص سه صورت پيدا مي‏كند، گاهي ارتماس را در نظر مي‏گيرد و مي‏گويد ارتماس نه، و گاهي با ترديد است، ولي ترديد هم باشد، چون جزء صوم نمي‏داند، اگر تركي هم باشد و در ترك مردد هم باشد و يا به ترك تصميم هم داشته باشد، ترك صومي نيست. گاهي حالا به خود ارتماس توجه پيدا مي‏كند، اثباتا، نفيا، به نحو فعل يا به نحو ترك و يا به نحو ترديد توجه پيدا مي‏كند، يك وقت اينطوري است، و يك وقت اصلا از آن غفلت دارد، درست است كه معتقد است كه ارتماس جزء مفطرات نيست، ولي موقعي كه روزه مي‏گيرد توجه به مسأله ارتماس ندارد، غافل است، آن قصد اجمالي اوليش آن است كه از همه مفطرات اجتناب كند و نسبت به ارتماس اثباتا و نفيا غفلت دارد، حساب كند كه آن جزء منوي من نباشد تا بگوييم نيت تفصيلي است و مقابل نيت اجمالي قرار گرفته، اينطور نيست، يك نيت اجمالي در نيت تفصيلي دارد، در مقابل او قرار نگرفته، چون اصلا از اين غفلت داشته، مرحوم سيد بگويد اگر اين دومي مغفول عنه باشد، آن را كه مي‏داند جزء صوم نيست، مغفول عنه باشد، آن وقت علي الاقوي صحيح است، همان قصد اجمالي اوليه كافي است، اما اگر مغفول عنه نباشد، با اينكه با توجه به اين مي‏گويد اين كنار برود، اينجا صوم باطل مي‏شود، ممكن است مراد اين باشد.

منتها سؤال پيش مي‏آيد كه به چه دليل بين اينها تفاوت داشته باشد؟ اگر بگوييم تروكي كه واقع شده، بايد قصد قربت در ترك خارجي شده باشد، به حساب صوم بايد قصد قربت شده باشد، كسي كه ارتماس را جزء اجزاء صوم نمي‏داند، چه غفلتا ترك كرده باشد و يا توجه داشته باشد، به هر حساب تركش قصد صومي نداشته باشد، ترك به قصد قربت ترك نشده است كه من ديروز عرض مي‏كردم قصد اجمالي كفايت نمي‏كند، عمل خارج معلول اين قصد بشود، بايد معلوم به آن اجمال را منطبق به يك چيزي بداند و بعد در اثر انطباق، تحرك پيدا كند، ولي اگر معلوم بالاجمال را به چيزي منطبق نداند، نمي‏تواند از آن شي‏ء ديگر متحرك بشود، اين كه معتقدش اين است كه ارتماس جزء واجبات صومي نيست، اگر ترك ارتماس خارجي شده باشد كه مفروض هم همين است، به قصد قربت نكرده است، حالا غفلت كرده باشد و ترك ارتماس كرده باشد، چه توجه داشته باشد ارتماس جزء اين نيست و ترك كرده باشد، در عين حال كه مي‏داند هست، ترك كرده باشد، هر فرضي انسان فرض كند، اين به قصد قربت نيامده است. اگر ما اين معلوليت را شرط بدانيم، همه‏اش بايد باطل باشد و اگر ما شرط ندانيم بگوييم، آن اراده تقديري و عزم تعليقي يا حسن فاعلي در اينجا كفايت مي‏كند. مرحوم آقاي حكيم در اينجا تعبير مي‏كند كه عباديت صوم فاعلي است نه فعلي. من حالا يك مثالي را عرض مي‏كنم. شخصي را در جائي زنداني كردند كه نه آب و نه نان و نه زن پيدا مي‏شود، هيچ چيزي از اين مفطرات پيدا نمي‏شود كه بجا بياورد، خودش هم يقين دارد، كسي كه يقين دارد شيئي فراهم نيست، اين نمي‏تواند عزم داشته باشد، امور ضروري الثبوت و ضروري الامتناع. اگر خودش بداند ممكن است يك چيزي را قصد كند ولي نمي‏داند قادر نيست، اشتباه كرده باشد، مي‏تواند يك ضروري الامتناع را قصد كند. مرحوم سيد مهدي روحاني از يكي از بازاري‏ها نقل مي‏كرد كه او مي‏گفته كه من يك رياضتي كشيده بودم، هست كه :

با رياضت ني توان اللّه شد

مي‏توان موسي كليم اللّه شد

خيال كردم الآن به آن مقام رسيدم، چوبي دستم بود پرتاب كردم كه اژدها بشود، گفت پرتاب كردم ديدم همينطور روي زمين قرار گرفت و هيچ تكاني نخورد. اين قصد هم كرده بود ولي نمي‏دانست كه قدرت بر اين نيست، ولي ما فرض مي‏كنيم كسي كه مي‏داند قدرت ندارد، من مي‏دانم اجتماع نقيضين نمي‏توانم بكنم، انسان نمي‏تواند قصد كند براي كسي كه قادر به ضرورت ثبوت اين است. حالا در زندان كسي قرار گرفته، هيچكدام از اينها پيشش نيست، اين تروك متروك است ولي نه در اثر عزم شخص، نمي‏تواند عزمي داشته باشد و قدرت ندارد، معذالك مي‏گوييم اين صحيح است. مرحوم آقاي حكيم مثلا در مشابهاتش مي‏گويد كه عباديت فاعلي، يعني چنين شخصي اگر آب پيدا مي‏شد و مقدور بود، اجتناب مي‏كرد، اما اگر كسي لا ابالي است، زندانش كرده‏اند، خيلي از اين بي تقواها و افراد ديگر، ماه رمضان هم مي‏آيد، آن به درد نمي‏خورد و برايش روزه ماه رمضان نمي‏شود، ولي اگر كسي اينطوري شد كه نحوه عزم اينطوري است كه اگر پيدا مي‏شد اجتناب مي‏كرد، اين كفايت مي‏كند.

اين معنا در تمام اين فروض ثلاثه‏اي كه فرض كرديم، شخصي كه تصميم دارد از تمام مفطرات اجتناب كند و نمي‏داند كه چطور است، براي اين عزم تعليقي كذائي هست، اگر اين معنا را كافي بدانيم، بايد بگوييم هر سه صورتش صحيح است، و لو اينكه تفصيلا هم گفته باشد كه همين نُه تا، ولي اگر به او بگويند دهمي هم هست، مي‏گويد اگر دهم هم باشد من اجتناب مي‏كنم، خارجا هم كه اجتناب كرده است.

الآن كه اين را عرض مي‏كردم، به يك چيزي منتقل شدم، گاهي اين انتقالات و آنياتي كه مطلب را خراب مي‏كند، هست. من احتمال مي‏دهم كه فرمايش مرحوم آقاي حكيم و مرحوم آقاي خوئي به يك مطلبي برگردد كه اشكال ما وارد نشود، آن اين است كه اينها مي‏خواهند بگويند قصد اولي را كه مي‏گويد از همه مفطرات اجتناب كند، دو جور است ؛ يك مرتبه مقصود اوليش اين است كه از همه اجتناب كند كه اگر از او بپرسند كه در ارتماس عقيده شما چيست؟ مي‏گويد مبطل نيست، بگويند اگر مفطر باشد اجتناب مي‏كنيد؟ مي‏گويد بله اجتناب مي‏كنم، اين يك فرض است. يك مرتبه مقصود اول اجتناب از نُه تا است، منتها خيال مي‏كند نُه تا هماني است كه شارع مقدس گفته، بالتبع نيت اجتناب از كل مي‏كند، به خيال اينكه تمام چيزها در همين نُه تا خلاصه شده، تصميم اجتناب از همه مي‏گيرد، به او بگويند سخت است، نمي‏تواند از آب اجتناب بكند و برايش مشكل است كه در آب نرود، اگر به او بگويند كه بايد از آب اجتناب كني، بگويد من آن را حاضر نيستم، و لو خارجا هم بالاخره در آب نرفته است، كه قصد اجمالي دارد ولي قصد اجمالي تابع آن قصد تطبيقي تفصيلي است نه مقصود بالاصاله اول او اجتناب از كل حسن فاعلي كذائي دارد و در مقام تطبيق اشتباه كرده است، قصد اولي اين است كه ما از اين نُه تا و خيال مي‏كند كه اصلا همين است و خلاصه شده است، آن هم تصميم مي‏گيرد كه من هر چه در اين رساله است، عمل كنم، اگر به او بگويند كه در رساله يك چيزهاي خطرناكي هم هست، مي‏گويد اين را حاضر نيستم.

اين تفصيلي كه هر دو داده‏اند، ما از حرفمان برمي‏گرديم، ممكن است نظر اين آقايان اينطور باشد كه دو جور قابل تصوير بشود كه اجمالي كه به تبع تفصيل باشد، آن اجمال به درد نمي‏خورد، آن اجمالي كه اصالت داشته باشد، معيار است.

خلاصه، چنين چيزي ممكن است، ولي من به ذهنم مي‏آيد كه اصل مراد ايشان اين است كه قصد اوليه‏اش واقعا مي‏خواهد از تمامش اجتناب كند، منتها در مقام تطبيق گاهي اشتباه مي‏كند و با نُه تا منطبق مي‏كند و لو عملا هم همان ده تا را خارجا مرتكب نشده است، مراد مرحوم سيد فقط يك قسم خاصش است كه همان است. علي أي تقدير، اين مطلب هم قابل توجيه است كه اينطور كسي بحث كند. اگر در آن فرضي كه كسي قصد جد دارد كه عمل كند، حسن فاعلي را كافي بدانيم، آن كافي است، و اگر كافي ندانيم، آن هم كافي نيست، تفصيل بين اين موارد ثلاثه به نظر نمي‏آيد.

حالا چيز ديگري مي‏خواهم عرض كنم كه ممكن است نظر مرحوم سيد اين باشد، چون عرض كردم كه براي نيت در همين مباحث دو جور اطلاق هست ؛ يكي نيت به معناي اراده و تصميم و قصد است، آنجا بايد بحث كرد كه آيا آن اراده‏اي كه براي عباديت شي‏ء هست، همان عزم تعليقي و حسن فاعلي در باب اينها كفايت مي‏كند، يا بايد عمل منبعث از اين باشد، بالفعل باشد؟ اگر اين را بگوييم، تفصيل بين صور درست نيست، يا همه‏اش صحيح است يا همه‏اش باطل است، ولي چيز ديگري عبارت از اين است كه نيت به معناي بنا گذاري است، انشاء است، مي‏گويد يك مرتبه شخص بنا مي‏گذارد مي‏گويد آنچه در شرع مقدس براي صوم دستور داده، آن ترك‏ها ترك صومي باشد، موضوع همان حكم شرعي باشد كه صوم است، اين يك مرتبه بر خلافش قصد تفصيلي ندارد، هيچ بنا گذاري بر خلاف ندارد، يك بنا گذاري انشائي دارد براي اينكه هر چه در آنجا هست خارجاً هم ترك مي‏كند، ولي بنا گذاري تفصيلي بر خلاف آن چيز اجمالي ندارد، انشائي بر خلاف آن انشاء اجمالي ندارد، اين اشكالي ندارد، براي خاطر اينكه آن نيتي كه معتبر است، به نيت تفصيلي اختصاص ندارد، نيت انشائيش اجمالي كافي است، قصد قربت هم كه در مسأله هست، در همه فروض، فاعليش كافي است، چون انساني است كه اگر بفهمد اجتناب خواهد كرد؛ آن كافي است، بنابراين، اشكالي نيست. ولي اگر يك نيت تفصيلي بر خلاف آن نيت اجمالي هم داشته باشد، اين موقع بگوييم قصد اولي مي‏گويد آنچه تروك را گفته، آن صوم من است، بعد خودش مي‏گويد نُه تا اين صوم من باشد، اين نيت تفصيلي بر خلاف نيت اجمالي، اين را ممكن است بگويد از ادله يا اجماع ما مي‏فهميم كه اين به درد نمي‏خورد كه شما صوم را به نيت تفصيلي بگوييد اين نُه تا صوم من باشد و آن دهمي جزء نباشد، ايشان بخواهد بفرمايد در اين صورتي كه نيت تفصيلي بر خلاف نيت اجمالي است، اين را ما حكم به بطلان مي‏كنيم، ولي آن قسم اولش، چون سيره خيلي از موارد است قصد بناگذاريشان هر چه هست، به نحو اجمال است و به نحو تفصيل هيچ بنائي اثبات و نفي ندارد، نه موافق و نه مخالف، خيلي از مسائل را بلد نيستند، آن فرض دومي كه نيت بر خلاف انشائي بنائي ندارد بگويد سيره بر صحتش است، ولي آن قسم اولش چنين سيره‏اي در كار نيست. حالا ايشان طبق قاعده حكم به بطلان مي‏كند، ممكن است آن را هم كسي حكم كند، آن را هم ما حكم مي‏كنيم بگوييم همان دليلي كه بر بنا گذاري داشته باشم كه معلوم مي‏شود از بنا گذاري هم هست، آن اجمالي تنها كافي است و لو ضدش هم يك تفصيل بر خلافش باشد، ممكن است مراد اين باشد.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين»


[1] . بقرة، آیة 183

[2] . «أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَريضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذينَ يُطيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُون» بقرة، آیه 184

[3] . «عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلٍ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: رَكْعَتَانِ بِالسِّوَاكِ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ رَكْعَةً بِغَيْرِ سِوَاكٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَوْ لَا أَنْ أَشُقَ‏ عَلَى‏ أُمَّتِي‏ لَأَمَرْتُهُمْ بِالسِّوَاكِ مَعَ كُلِّ صَلَاةٍ». الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏3، ص: 22

[4] . «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليم». نور، آیة 63

[5] . العروة الوثقى (للسيد اليزدي)، ج‌2، ص: 169

[6] . العروة الوثقى (للسيد اليزدي)، ج‌2، ص: 169

[7] . موسوعة الإمام الخوئي،‌ ج21، ص: 28