یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰

صوم 87-86


3. کتاب صوم/سال‏ اول 86/08/01 انکار بخشی از دستورات شرعی و نیز انکار ضروری دین

باسمه تعالی

کتاب صوم/سال‏ اول : شماره 3 تاریخ : 86/08/01

انکار بخشی از دستورات شرعی و نیز انکار ضروری دین

کلام مرحوم همدانی وتوضیح درموردتقیه

بحث دیروز مقداری احتیاج دارد که دنبال شود. مرحوم حاج آقا رضا همدانی در کتاب الصلاه در بحث وقت نماز مغرب بحثی دارد و آن این است که یکی از اصول مسلمه‏ای که آقایان دارند، اصل عدم تقیه است که یکی از اصول عقلائی است، اگر کسی راجع به موضوعی شهادتی بدهد و ثابت نشود که این شهادت ناحقی است، باید پذیرفت، در محاکم هم همینطور است، شرعاً همینطور است و عرفاً هم همینطور است.

منتها ایشان توضیحی راجع به این مطلب دارند که آن به ابحاث جاری و موارد مختلف مرتبط می‏شود و آن این است که ایشان می‏فرماید یک مرتبه نمی‏دانیم جوی که برای شهادت بوده، جو ارعاب بوده یا نه، اینجا اصل عقلائی این است که اگر شهادتی از کسی دیده شد، این شهادت حجت است. ولی اگر بدانیم محیط ارعاب بوده، شمشیر بالای سرش گرفته‏اند که این مطلب را شهادت بده، این چه عقیده‏اش با آن موافق باشد یا نباشد، علی أی تقدیر، چون شمشیر بالای سرش هست، شهادت خواهد داد، اینجا و لو شهادت داده و احتمال هم هست که مطابق با عقیده خودش باشد و شمشیر هم نبود، باز هم همین بود، ولی در جائی که قطعی شد که ارعاب در کار است و مشکوک شد که آیا این شی‏ء شهادت داده شده، مطابق ارعاب هست یا نیست، اینجا اصل عقلائی در کار نیست. نمی‏دانیم شمشیری بوده یا نبوده، آنجا اصل عقلائی هست، ولی شمشیری بوده و احتمال هم می‏دهیم که عقیده‏اش همین باشد، در جائی که احراز شده باشد که جو ارعاب است، اینجا چنین شهادتی حجیت عقلائی ندارد و اصل عدم تقیه جاری نیست، نباید بگویید نمی‏دانیم آیا مطابق عقیده‏اش هست یا نیست، شاید هم مطابق عقیده‏اش باشد، این شاید به درد نمی‏خورد، با اینکه محتمل است مطابق عقیده‏اش باشد، این اصلی از اصول عقلائی است.

بررسی کفر افرادی که رسالت پیامبر را فی الجمله قبول دارند

راجع به کسی که یؤمن ببعض و یکفر بعض، اگر رسالت پیغمبر را فی الجمله قبول کرده و نسبت به کل جمعیت هم «کَافَّهً لِلنَّاس»[1] می‏داند و نسبت به خودش هم قبول کرده و ابدی هم می‏داند، ولی می‏گوید ممکن است بعضی از گفتارهای پیغمبر که در احکام دینی اخبار می‏کند، روی اجتهاد خود پیغمبر باشد و بر اساس وحی الهی نباشد، آیا این کفر می‏آورد؟ به نظر می‏رسد آن جمله‏ای که گفته‏اند شما به رسالت پیغمبر که فرستاده شده از ناحیه پروردگار است، شهادت دهید، دیروز عرض کردم متفاهم عرفی از این عبارت، این است که آن که مطرح است چطور مطرح است؟ آن که خودش مدعی است، چطور مدعی است؟ آیا رسالت عمومی یا رسالت خصوصی را مدعی است؟ رسالت نسبت به عصر واحد یا نسبت به جمیع اعصار مدعی است؟ هر چه که او ادعا می‏کند، ظاهرش این است آن که مطرح است، اگر گفتند شما به رسالت من شهادت بدهید یعنی همانطوری که من می‏گویم، اگر می‏گویم من رسول کل هستم، به کل شهادت بدهید، اگر می‏گویم رسول زمان هستم، به رسول زمان شهادت بدهید، مراد این است. فرض کنید حالا کسی رهبر کشوری است، اگر گفتند باید به رهبری شهادت داده شود یعنی به رهبری کشور باید شهادت داده شود، اما چون رهبری تا زمان قیامت مطرح نیست، به آن دلالت نمی‏کند. ولی اگر مثل پیغمبر که عرض می‏کردیم می‏گوید پیغمبر خاتم است و پیغمبر همه ازمنه است و «کَافَّهً لِلنَّاس» است، هر طوری که مطرح است و خودش هم مدعی است، اگر گفت به این شهادت بدهید، باید مطابق با آن شهادت داده شود، به نظر می‏رسد که این ظهور را نمی‏شود انکار کرد.

منتها اگر ظواهر و اطلاقات ادله عمل یا قول خارجی باشد که اخص از آن مطلقات است که بر خلاف آن اطلاق باشد، باید آن قول یا فعل خارجی را اخذ کنیم و آن اطلاق را تخصیص بزنیم و یا از آن ظاهر دلیل رفع ید کنیم.

شک در تقیه

منتها بحث این است که اگر در محیطی که کسانی چندان ایمان نداشتند و خیلی جاها هم با پیغمبر مخالفت کرده‏اند و پیغمبر با اینها معامله کفر نمی‏کردند، شک کنیم که آیا از باب تقیه بوده یا نبوده است، آیا اینجا اصل عدم تقیه جاری می‏شود و در نتیجه، اگر از ظهور دلیلی که اقتضا می‏کند تبعیض کفر آور است، رفع ید کنیم برای خاطر اینکه به وسیله عمومات کتابی یا غیر کتابی قابل تخصیص است، می‏شود به وسیله دلیل معتبر تخصیص زد؟ آیا این عمل پیغمبر حجیت ذاتی بر جواز دارد که تخصیص بخورد یا نه؟ این چیزی است که قابل بحث است.

شاید به نظر برسد که اینجا جای اصل عدم تقیه است و بگوییم روش پیغمبر برای همین عقیده طبیعی پیغمبر بوده و همینطور باید باشد.

عدم جریان اصل تقیه

اما اینطور نیست و اصل عدم تقیه جاری نمی‏شود، چون می‏بینیم که پیغمبر صلی الله علیه وآله که می‏خواهند ولایت امیر المؤمنین علیه السلام، مسأله با این اهمیت را در غدیر برای مردم ابلاغ کنند، وحشت دارند، قرآن به ایشان اطمینان می‏دهد و می‏گوید نترس و وحشت نکن و اگر این کار را نکنی، اصلاً هیچ به رسالت خود عمل نکرده‏ای، چیزی که شبیه به نبوت است، پیغمبر می‏ترسید، جو طوری بود که مشکله ایجاد می‏کرد که پروردگار تأمین می‏دهد. آنطور که از مجموع استفاده می‏شود، در اوائل امر که هنوز اسلام آنطور محکم نشده خیلی شرائط تفرقه بین مسلمین و پراکنده شدن قوی بوده است، پروردگار به مقدار ضرورت اکتفاء کرده که بر اشخاص دیگر حجت تمام شود.

لذا به نظر می‏رسد که این معامله مماشات کردن پیغمبر با افرادی که یا اصل ایمان را نداشتند و یا ایمان کامل نداشتند، کاشف نیست که با قطع نظر از چنین محیطی، اعتقاد پیغمبر صلی الله علیه وآله این بوده که باید همینطور باشد که اینها را مسلمان حساب کرد و احکام اسلام بار کرد. لذا به نظر می‏رسد که همین «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْض»[2] که مرحوم حاج آقا رضا می‏گوید، بعید نیست که این موارد را هم بگیرد، اصل مطلبش ظاهراً درست باشد. حالا آیه راجع به موضوع دیگری است، تفرقه بین الله و بین رسله است و راجع به تفرقه بین اقسام گفتارهای رسول نیست، منتها ایشان الغاء خصوصیت کرده، می‏شود از همین تنقیح مناط و یا هر چیزی که هست، استفاده کرد که گفته رسول را بخواهیم تبعیض کنیم مثل تبعیض بین رسل و تبعیض بین پروردگار و رسول است. حالا علی أی تقدیر، دلالت آیه را هم نتوانیم قائل شویم، ولی اصل مطلب به نظر می‏رسد که درست باشد.

کلام بعضی علماء

حالا آن مطلبی که دیروز از مرحوم آقای داماد عرض کردم، آن این بود که این آقایان می‏گویند اگر کسی یقین داشت که فلان مطلب را پیغمبر فرموده و با اعتقاد و یقین به فرموده پیغمبر این را رد کرد، این کفر می‏آورد، و برای اینکه انکار ضروری کفر می‏آورد، به روایات استدلال شده است، بسیاری از این آقایان در استدلال به آن روایات می‏گویند معلوم نیست به حساب انکار ضروری باشد و حساب انکار این است که چون یقین دارد پیغمبر فرموده و چیزی را هم که یقین داشته باشد، چه ضروری و چه غیر ضروری باشد، اگر انکار کند، کفر می‏آورد، اگر ضروری را یقین نداشته باشد و انکار کند، کفر نمی‏آورد، غیر ضروری یقین داشته باشد، و انکار کند، کفر می‏آورد، و این مسأله ضروری را دلیل نیست، خودش موضوع مستقلی است که با عنوان ضرورت عامین من وجه است، ممکن است ضروری و غیر قطعی باشد و ممکن است قطعی و غیر ضروری باشد، عامین من وجه است.

اشکال مرحوم داماد برکلمات علماء

مرحوم آقای داماد می‏فرمود که باید تفصیل قائل شویم، دو جور منکر ضروری است، و لو حالا ضروری هم کاری نداریم، منکر یقینی و چیزی را که خودش می‏داند که پیغمبر فرموده، این انکار دو جور است ؛ یک مرتبه این است که اضافه به پیغمبر را محفوظ دانسته و گفته این مطلب پیغمبر اکرم است ولی من قبول ندارم، این مصداق تکذیب النبی می‏شود و کفر می‏آورد. و یک مرتبه این است که خودش می‏داند که پیغمبر فرموده است ولی می‏گوید این را به پیغمبر نسبت داده‏اند، خودش می‏داند که حجاب را پیغمبر آورده است و قبلش هم معتقد است که هر چه که پیغمبر فرموده، من الله تعالی است، شهادتین هم می‏دهد، منتها می‏گوید حجاب را پیغمبر نیاورده، این را آخوندها درست کرده‏اند و به پیغمبر نسبت داده‏اند، این فسق می‏آورد، اگر روزه باشد روزه‏اش را باطل می‏کند، این تکذیب پیغمبر نمی‏کند بلکه دروغ به پیغمبر می‏بندد، کذب علی النبی است و این با تکذیب النبی متفاوت است.

این آقایان این مطلب را خلط کرده‏اند و همه را یکسان حساب کرده‏اند؛ شیخ انصاری، حاج آقا رضا، آقای خوئی، آقای حکیم، و دیگران این جهت را توجه نکرده‏اند و گفته‏اند صرف اینکه بداند چیزی از پروردگار و از پیغمبر است معذالک انکار کند، این کفر می‏آورد.

اشکال نقضی

عرض می‏کردم که اگر کفر بیاورد، خیلی از مباحثاتی که با افراد لجوج و بی انصاف انجام می‏شود و طرف می‏داند که طرف مقابلش درست می‏گوید و انکار می‏کند، اگر اینطور باشد، همه آنها باید مرتد شده باشند برای اینکه می‏داند حکم الهی آنطور است و در مباحثه رد می‏کند، چرا مرتد نیستند؟ چون اضافه‏اش را از پیغمبر قطع می‏کند و می‏گوید حرف پیغمبر نیست، حرف تو است، پیغمبر این حرف را نمی‏زند، لذا حکم به کفر او نمی‏شود، ارتداد نمی‏آورد، این مورد غفلت واقع شده است.

حالا به تناسب بعضی از این عبارت‏ها را می‏خوانیم ببینیم آقای خوئی و کسانی که گاهی به بعضی کلمات اشکال کرده‏اند، این نکته مورد توجهشان نبوده است.

(سؤال و پاسخ استاد): این فرقی ندارد، و لو ضروری باشد، الآن خیلی از فتاوا داده می‏شود که بر خلاف ضرورت مسلمین است، ولی اینها ارتداد نمی‏آورد، برای خاطر اینکه ارتباطش از پیغمبر قطع می‏شود، دیگر پیغمبر این مطلب را نفرموده است.

(سؤال و پاسخ استاد): عرض کردم، عقیده ما این است که مطالب راجع به امور دینی نه موضوعات خارجی، عرض کردم که کفر می‏آورد، اگر اینطور باشد ما دیروز در آن تردد داشتیم، ولی اگر در مسائلی دینی تکذیب پیغمبر باشد، مطالبی که پیغمبر به عنوان دین نه به عنوان موضوعات خارجی، می‏فرماید، موضوعات خارجی بحث علی حده است، اما اگر به عنوان نفس دین باشد، این کفر می‏آورد، در آن موردی که حتی بگوید اشتباه کرده یا از ناحیه وحی قبول نکرده، در آن قصه عمر، دیگر به طریق اولی روشن است.

پس این را که چیزی که مورد یقین باشد که از پیغمبر است و انکار شود، کفر می‏آورد، این را باید تفصیل قائل شد.

بررسی انکارضروری

حالا ببینیم نفس انکار ضروری، و ضروری منهای مسأله تکذیب چطور است؟ کسی پیغمبر را تکذیب نمی‏کند، می‏گوید نماز واجب نیست، حجاب در اسلام نیست، این ضروری است نه یقینی، آیا خود ضروری خصوصیتی دارد که در یقینیات و حتی اجماعیات نیست؟ مطلب ممکن است اجماعی باشد، چون مراحلی هست، ممکن است یقینی باشد و اجماعی نباشد، ممکن است اجماعی باشد، ممکن است فوق آن ضروری باشد، عوام و خواص و به فقهاء اختصاص ندارد، همه بدانند و ضروری باشد. ضروری هم گاهی ضروری فقهی می‏شود و گاهی هم ضروری عمومی که عوام هم هست.

حالا آن که ضروری عالم و جاهل است و همه اینها وارد اسلام که می‏شوند می‏گویند اسلام حج دارد، روزه دارد، زکات دارد، صلات دارد، این را اگر کسی انکار کند بنفسه کفر می‏آورد یا نه؟ این یک قدری از نظر آراء فقهاء احتیاج به تتبع دارد که ببینیم آنها چه می‏گویند.

کلام صاحب جواهر در این مساله

صاحب جواهر گویا می‏خواهد مطلب را مسلم بگیرد که نظر فقهاء این است که نفس انکار ضروری برای افراد معمولی و کسانی که بزرگ شده محیط اسلام هستند، خودش من حیث هو هو کفر می‏آورد و لو قطع داشته باشیم که این معتقد به اسلام است و پیغمبر را هم تکذیب نمی‏کند ولی عقیده‏اش شده که این فرمایش پیغمبر نیست، این فکر غلط برای او پیدا شده است، اگر این هم باشد این را باید کافر حساب کنیم، صاحب جواهر این را ادعاء می‏کند و می‏گوید به منزله این است که انسان قلبش پیغمبری پیغمبر را قبول دارد ولی لفظا می‏گوید او پیغمبر نیست، ما او را باید کافر بدانیم، قلب هم قبول صدق گفتار پیغمبر را داشته باشد ولی لفظاً بگوید نماز دروغ است، این را ما باید کافر حساب کنیم، ایشان کأنه شبیه به اجماع می‏خواهد بفرماید. مسأله اجماع یک قدری تتبع می‏خواهد که بعداً عرض می‏کنم.

بررسی روایات مساله ومفهوم ضروری دین

حالا روایاتی در مسأله هست که به این روایات استدلال شده است، ببینیم چطور است. روایات مفادش خیلی متفاوت است، روایت‏های کثیری هست که در مواردی کفر اثبات کرده و گفته اگر کسی این کار را بکند، کافر است. آن اثبات کفر دلیل خروج از اسلام مصطلح نیست، چون موارد مختلف که به طور قطع کفر نمی‏آورد و جزء مسلمات مسلمین است، در روایات وارد شده است، فلان قتل اگر شد، کفر می‏آورد، اگر نگاه کنید در مواردی راجع به اعمالی مانند سحر، کفر بالله تعبیر شده است، که یقیناً آنها کفر مورد بحث نیست، این زیاد است، ما به آنها نمی‏توانیم تمسک کنیم. روایات هست که شرک اثبات کرده، آن هم شرک خفی و شرک جلی موارد مختلفی است که آنها هم قابل استناد نیست، ریا و خیلی از چیزها را شرک قرار داده است. ولی بعضی از روایت‏های دیگر هست که لحن آنها متفاوت است، آنها را می‏خواستم بخوانیم ببینیم با آنها چه باید کرد.

(سؤال و پاسخ استاد): ضروری عبارت از این است که واضح است، احتیاج به فکر ندارد که بگوید در اسلام حج هست، نماز هست، روزه هست، اگر کسی الآن وارد کشور ما بشود و بگویند اینها ضد آمریکائی هستند و ضد صهیونیست هستند، این واضح است، یک مقداری در این محیط بزرگ شده باشد، این اعتقاد را پیدا می‏کند و احتیاجی به دلیل و استدلال ندارد، البته کسی اول ورودش ممکن است نداند ولی در این محیط بزرگ شده باشد، به این قطع پیدا می‏کند که چنین مطلبی هست و احتیاجی به دلیل هم ندارد.

حالا چهار روایت از بابی که در وسائل در این موضوع منعقد شده، می‏خوانیم، روایت‏های دیگری هم هست که آنها را خیلی مرتبط نمی‏دانیم. جلد اول وسائل، مقدمه العبادات، باب دوم، عنوان این است: «باب ثبوت الکفر و الارتداد بجحود بعض الضروریات و غیرها مما تقوم الحجه فیه بنقل الثقات».

یکی، روایت دوم باب است، «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ کَثِیرٍ الرَّقِّیِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع سُنَنُ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ کَفَرَائِضِ‏ اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَقَالَ‏ إِنَ‏ اللَّهَ‏ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَرَضَ فَرَائِضَ مُوجَبَاتٍ عَلَى الْعِبَادِ فَمَنْ تَرَکَ فَرِیضَهً مِنَ الْمُوجَبَاتِ فَلَمْ یَعْمَلْ بِهَا وَ جَحَدَهَا کَانَ کَافِراً وَ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِأُمُورٍ کُلُّهَا حَسَنَهٌ فَلَیْسَ مَنْ تَرَکَ بَعْضَ مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ بِهِ عِبَادَهُ مِنَ الطَّاعَهِ بِکَافِرٍ وَ لَکِنَّهُ تَارِکٌ لِلْفَضْلِ مَنْقُوصٌ مِنَ الْخَیْرِ»[3]

«عن دَاوُدَ بْنِ کَثِیرٍ الرَّقِّی» طبق تحقیق ثقه است، «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع سُنَنُ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ کَفَرَائِضِ‏ اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَقَالَ‏ إِنَ‏ اللَّهَ‏ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَرَضَ فَرَائِضَ مُوجَبَاتٍ عَلَى الْعِبَادِ فَمَنْ تَرَکَ فَرِیضَهً مِنَ الْمُوجَبَاتِ فَلَمْ یَعْمَلْ بِهَا وَ جَحَدَهَا کَانَ کَافِراً وَ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِأُمُور» بعضی از نسخ، رسول الله ندارد که فاعل یا پروردگار و یا رسول الله است یعنی امر الله بامور، یا امر رسول الله (ص) بامور، هر دو جور می‏شود و خلاصه، به یکجا برگشت می‏کند، أمر رسول الله یا أمر الله بأمور «کُلُّهَا حَسَنَهٌ فَلَیْسَ مَنْ تَرَکَ بَعْضَ مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عِبَادَهُ مِنَ الطَّاعَهِ بِکَافِرٍ وَ لَکِنَّهُ تَارِکٌ لِلْفَضْلِ مَنْقُوصٌ مِنَ الْخَیْرِ». سؤال می‏کند که آیا سنن رسول الله مثل فرائض الله است؟ کأنه می‏خواهد بفرماید بعضی از اوامر پروردگار جنبه فریضه دارد که اگر کسی منکر باشد، کفر می‏آورد، بعضی از اینها جنبه فریضه ندارد، گاهی امر کرده ولی مستحب است، اینها را اگر کسی بگوید من نماز شب را لازم نمی‏دانم، کفر نمی‏آورد. و سنن پیغمبر هم، حالا اگر از سنن، ما سنه النبی (ص) مراد باشد، می‏خواهد بگوید آن هم دو قسم است، اگر ما سنه النبی (ص) به عنوان فریضه، سنه النبی (ص)، الحکم حکمه، مثل اینکه دو رکعت اخیر نمازها می‏گویند جزء فرض النبی است. اما اگر به عنوان نباشد و همینطور امر کرده است، انکارش اشکالی ندارد، حالا این خیلی مهم نیست. آن که محل استشهاد است، این است که می‏گوید «فَمَنْ تَرَکَ فَرِیضَهً مِنَ الْمُوجَبَاتِ فَلَمْ یَعْمَلْ بِهَا وَ جَحَدَهَا کَانَ کَافِراً»، این که ترک می‏کند و نماز نمی‏خواند می‏گوید من نماز را قبول ندارم یعنی این منکر فریضه است یعنی فرضش را منکر است، این کافر می‏شود. این با آن روایات دیگری که برای نفس عمل، کفر بالله اثبات کرده است، فرق دارد، آنها هیچکدام از اسلام خارج نمی‏کند، ولی اینجا قید زده است می‏گوید اگر کسی ترک کند منکراً جاحداً لفریضه بودنش، آن کافر می‏شود، این ویژگی خاصی دارد. حالا ما مشابهات این را می‏خوانیم، ظواهر آن ادله این است که کسی اگر این کار را بکند، از اسلام بیرون می‏رود، این یکی از آن روایات است.

(سؤال و پاسخ استاد): در همین مشابهاتش می‏گوید اگر چیزی را انکار کرد، کفر در مقابل ایمان است، اما علاوه بر آن از اسلام خارج شده است، این قرینه است. روایت را که مراجعه می‏کنیم، معلوم می‏شود اصطلاح کفر به اصطلاحی که گفته می‏شود، نیست، یک اصطلاح دیگر است.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»


[1] . « وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ کَافَّهً لِلنَّاسِ بَشیراً وَ نَذیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ». سبأ، آیه 28

[2] . «إِنَّ الَّذینَ یَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُریدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبیلا». نساء، آیه 150

[3] . وسائل الشیعه، ج‏1، ص: 30