جمعه ۰۸ بهمن ۱۴۰۰


6. كتاب صوم/سال‏ اول 86/08/06 مساله کفرو کلمات علمائ درباره آن

باسمه تعالي

كتاب صوم/سال‏ اول : شماره 6 تاریخ : 86/08/06

مساله کفرو کلمات علمائ درباره آن

فهرست روایات مورد بحث درمساله

بحث در رواياتي بود كه به حسب ظاهر از آنها استفاده مي‏شد كه غير از شهادتين كه مسلمان بايد داشته باشد تا حكم به اسلامش بشود، بايد منكر ضروريات يا يقينيات هم نشود. پنج روايت خوانديم؛ داود بن كثير رقي، عبد الله بن سنان، مسعدة بن صدقة، عبد الرحيم قصير، و يك روايتي هم راجع به انكار حج بود. عرض شد كه مرحوم آقاي خوئي، البته روايت انكار حج را ايشان نقل نكرده‏اند ولي سه روايت عامه، روايت مسعدة بن صدقة را كه آن هم با روايت عبد الله بن سنان اتحاد مضمون داشت، نقل نكرده، ولي روايت عبد الله بن سنان را ايشان نقل كرده است. ما عرض مي‏كرديم تعجب است كه در تقريرات مرحوم آقاي خوئي چطور فرموده‏اند كه روايت عبد الله بن سنان كه مي‏گويد اگر كسي انكار كند، اصلاً از اسلام خارج مي‏شود، ايشان فرموده كه اين روايت كفر در مقابل اسلام را اثبات نمي‏كند و كفر در مقابل اطاعت را اثبات مي‏كند، نمي‏خواهد بگويد از اسلام خارج مي‏شود بلكه مي‏گويد مطيع نيست و عاصي است، معاني مختلفي براي كفر هست. ما مي‏گفتيم صريح روايت است كه مي‏گويد از اسلام خارج مي‏شود، اگر كبيره را انكار نكند، از ايمان خارج مي‏شود و اگر انكار كند از اسلام خارج مي‏شود، چطور ايشان مي‏فرمايد كه اين در مقابل اسلام نيست، اين كه صريح است؟!

بررسی مجدد کلام مرحوم خویی

من تقريرات تنقيح را نگاه كرده بودم و تقريرات ديگري نزد من نيست، ولي تلفني نقل كردند كه در تقريراتي كه آقاي خلخالي نوشته، مرحوم آقاي خوئي جور ديگري تقرير كرده است، من هم ديروز عرض مي‏كردم كه نبايد مطلب مرحوم آقاي خوئي باشد بلكه مربوط به مقرر است، شكل ديگري تقرير كرده كه آن خيلي به شكل معقول و قابل توجهي است. اگر وسائل جلد اول اينجا نيست، از حفظ مطلبش را عرض مي‏كنم.

اقسام اسلام و کفر

1.اسلام دنیایی

محصل فرمايشي كه ايشان جواب مي‏دهد، اين است كه از روايات مسأله اسلام و كفر، يك مرتبه اسلام در دنيا است يعني قواعد و ضوابطي كه براي مسلمين براي اجراء احكامي در اين عالم هست، اين يك معنا از اسلام است كه مورد بحث هم همين است كه زن جدا مي‏شود، قتلش لازم مي‏شود، ارث نمي‏برد، اين احكام خاصي كه دارد.

2.اسلام اخروی و مساله منکرین ولایت و ضروری

يك چيز ديگر اين است كه در عالم برزخ و در عالم آخرت عذاب اين چطور است، آيا با كفار يكي است يا با كفار يكي نيست؟ اين بحث جدائي است، ايشان و خيلي‏ها هم نظرشان همين مطلب است، معمولاً مي‏گويند منكرين ولايت در اين نشئه از دنيا، احكام اسلام بر آنها بار است و با معتقدين به ولايت در اين احكام فرقي ندارند، ولي نسبت به عالم برزخ و آخرت با كفار محشور هستند، فرقي ندارد، عذابشان هم عذاب آنها است، اين را راجع به منكرين ولايت قائل هستند. مرحوم آقاي خوئي مي‏فرمايد «مسلم في الدنيا و كافر في الآخرة»[1]، ايشان مي‏فرمايد منكر ضروري هم همينطور است، بر اينها در اين عالم، احكام مسلمان بار است ولي در عالم بعد، احكام كفار بار است. حالا من اين جمله را اضافه مي‏كنم و بعد هم روايت را مي‏خوانم، در بعضي از واجبات مثل حج كه انكار هم نيست و فقط ترك است، در روايات هست كه مي‏گويد«أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَحُجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ لَمْ يَمْنَعْهُ مِنْ ذَلِكَ حَاجَةٌ تُجْحِفُ بِهِ أَوْ مَرَضٌ لَا يُطِيقُ فِيهِ الْحَجَّ أَوْ سُلْطَانٌ يَمْنَعُهُ فَلْيَمُتْ‏- يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّا»[2]، اين روايت‏هاي صحيح و معتبر است، بر تارك حج به حسب اين دنيا احكام مسلم بار است، ولي در نشئات ديگر مي‏گويد با يهوديان محشور هستند و عذاب آنها را دارند و حكم يهودي و نصراني پيدا مي‏كنند، در خصوص حج در تركش وارد شده و در بقيه ضروريات وارد نشده است. مرحوم آقاي خوئي مدعي است كه منكرين ضروريات هم مسلم في الدنيا و كافر في الآخرة، و روايت كه فرموده كه نه تنها از ايمان بلكه از اسلام هم خارج مي‏شود، در اين نشئه نيست بلكه در نشئات بعد خارج مي‏شود و اين نسبت به مورد بحث كه در اين عالم آيا احكام اسلام بار كنيم يا نه، اين نيست.

بحث روایی

حالا روايت را مي‏خوانم، ظاهر روايت هم همين است كه ايشان مي‏خواهد بفرمايد.

«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَرْتَكِبُ الْكَبِيرَةَ مِنَ الْكَبَائِرِ فَيَمُوتُ هَلْ يُخْرِجُهُ ذَلِكَ مِنَ‏ الْإِسْلَامِ‏ وَ إِنْ‏ عُذِّبَ‏ كَانَ‏ عَذَابُهُ‏ كَعَذَابِ‏ الْمُشْرِكِينَ أَمْ لَهُ مُدَّةٌ وَ انْقِطَاعٌ فَقَالَ مَنِ ارْتَكَبَ كَبِيرَةً مِنَ الْكَبَائِرِ فَزَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ أَخْرَجَهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ عُذِّبَ أَشَدَّ الْعَذَابِ وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً أَنَّهُ أَذْنَبَ وَ مَاتَ عَلَيْهِ أَخْرَجَهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَمْ يُخْرِجْهُ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ كَانَ عَذَابُهُ أَهْوَنَ مِنْ عَذَابِ الْأَوَّل‏»[3].

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَرْتَكِبُ الْكَبِيرَةَ فَيَمُوتُ هَلْ يُخْرِجُهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ إِنْ عُذِّبَ كَانَ عَذَابُهُ كَعَذَابِ الْمُشْرِكِينَ أَمْ لَهُ مُدَّةٌ وَ انْقِطَاعٌ»

جمله معترضه (مرتکبین کبائر)

يك بحث كلامي به طور كلي هست كه آيا مرتكبين كبائر خارج از اسلام هستند؟ خوارج را كافر مي‏دانند، فرصت نشد دقيق حد و حدود مطلب را نگاه كنم، احتمال مي‏دهم كه خوارج را كافر بدانند، معتزله منزلة بين المنزلتين قائل هستند و مي‏گويند از اسلام خارج است ولي كافر هم نيست، برزخ بين اسلام و كفر است، اين يك بحث است كه اين كاري به مرگ ندارد، آيا با نفس انكار كافر مي‏شود يا منزلة بين منزلتين دارد يا اينكه مسلمان است و احكام اسلام بار است كه عقيده ما اين است.

ادامه روایت

سائل وقت مرگ را سؤال مي‏كند، نمي‏گويد حكم منكر و كسي كه مرتكب مي‏شود، چيست، مي‏گويد اگر با اين ارتكاب مُرد حكمش چيست، مرگش را چطور بايد حساب كرد، «فَقَالَ مَنِ ارْتَكَبَ كَبِيرَةً مِنَ الْكَبَائِرِ فَزَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ أَخْرَجَهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ عُذِّبَ أَشَدَّ الْعَذَاب»، اگر به ذيلش نگاه نمي‏كرديم و به سؤال نگاه نمي‏كرديم، ممكن بود بگوييم مراد از اين قسمت اول اين است كه نفسش را حضرت مي‏خواهند جواب بدهند، ولي با قرينه ذيل معلوم مي‏شود راجع به مرگ مي‏خواهند بگويند، «وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً أَنَّهُ ذَنْبٌ وَ مَاتَ عَلَيْهَا أَخْرَجَهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَمْ يُخْرِجْهُ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ كَانَ عَذَابُهُ أَهْوَنَ مِنْ عَذَابِ الْأَوَّل». سؤال مربوط به نشئات بعد است كه آيا آنها جزء مسلمين آن نشئه هستند؟ عذابشان عذاب كفار نيست يا جزء كفار آن نشئه هستند؟ مي‏فرمايد پس اين به موضوع بحث كه نشئه فعلي را مي‏خواهيم بگوييم.

بعضي از اين پنج روايت اين است كه به بعضي از اين روايات، اين اشكال واردي هم هست. بعضي هم كلمه جاحد ذكر شده است، جاحد را هم عرض كرديم كه بين استعمال روايتي و تعبير لغويين اختلاف است. حالا آيا در روايات كه اين بر خلاف لغت استعمال مي‏شود كه مرحوم آقاي حكيم هم عرب است، ايشان هم همين را مطابق لغت تعبير مي‏كند، آيا اين مواردي كه در روايات استعمال شده، اين دو استعمال اشتراك لفظي دارد و براي آن دو بالاشتراك یک جور معنا هست يا حقيقت و مجاز است؟ علي أي تقدير انسان مطمئن نمي‏شود كه لغويين اشتباه كرده باشند و در معناي جحود گفته‏اند علم معتبر است. حالا ممكن است علم و شك متساوي هم احكام علم بار بشود، اين را بگوييم اشتباه كرده‏اند، مطمئن نيستيم، چون به اشتباه لغويين اطميناني نيست، بنابراين، غير از صورت يقين و يا شك كه آقايان مي‏گويند حكم يقين دارد، شك داشته باشد كه اين مطلب را پيغمبر فرموده، يا يقين داشته باشد كه فرموده و انكار كند، بيش از اين مورد نمي‏توانيم از اين روايات استفاده كنيم. منتها مرحوم آقاي خوئي، مرحوم آقاي حكيم و ديگران مي‏فرمايند اين مقدار اگر شد، قواعد هم اقتضا مي‏كند كه اين مقدار كافي است، مطلب را تحت قاعده كنيم چون اين انكار تصديق پيغمبر نيست و با آن منافات دارد. منتها اين اشكال مرحوم آقاي داماد را هم عرض كردم كه اين دو صورت دارد، به نحو كلي نمي‏شود انسان بگويد كه انكار معلوم يا مردد كه اينها برگشت به عدم تصديق نبي في ما جاء به النبي خواهد بود كه در نتيجه، آن دو اصل زمين خورده، به شهادتين عمل نشده و بقاءاً از بين رفته، اين كليت ندارد.

حالا ببينيم آيا اينكه به طور كلي حالا صورت يقين، صورت يقين مي‏گويد اگر شخص انكار كند، از اسلام خارج مي‏شود اين معارض دارد يا نه؟ يكي از رواياتي كه به نظر ما صحيح است، صحيحه سماعه است، حالا آن را مي‏خوانم، «سَمَاعَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِي عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ أَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ فَقَالَ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَقُلْتُ فَصِفْهُمَا لِي فَقَالَ- الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِيمَانُ الْهُدَى وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ مَا ظَهَرَ مِنَ الْعَمَلِ بِهِ وَ الْإِيمَانُ أَرْفَعُ مِنَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ فِي الظَّاهِرِ وَ الْإِسْلَامَ لَا يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فِي الْبَاطِنِ وَ إِنِ اجْتَمَعَا فِي الْقَوْلِ وَ الصِّفَةِ»[4].

«صحيح سماعة عن ابي عبد الله عليه السلام: الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللَّه» همين دو اصل، «بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيث» نكاح با كفار جايز نيست، اين اگر كسي شد، در مسلمين حساب است و احكام اسلام بار است، كافر ارث نمي‏برد، اين جزء مسلمين است و ارث مي‏برد، «وَ عَلَى ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاس» سني‏ها هم به همين ظاهر اسلام است و احكام اسلام در اين نشئه بار مي‏شود، «وَ الْإِيمَان»، اينجا چون سؤال راجع به فرق بين اسلام و ايمان است، «الْهُدَى» هدايت پيدا كردن به حق، «وَ مَا يَثْبُتُ فِي الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَام» آن اسلام صحيحي كه ولايت هم داخلش هست، اين را هم قلباً قبول كرده باشد و عمل خارجي هم بكند، اين مؤمن مي‏شود. اما آن قسم اولي كه شهادتين را بگويد آن مسلم مي‏شود، احكام اسلام هم بر او بار است. استفاده مي‏شود كه اگر كسي تصديق به رسالت داشته باشد و رسالت را علي نحو العموم انكار نكند، ما هم استظهار كرديم، اين مسلمان است و احكام اسلام بار است. پس، اگر كسي يقين دارد يا شك دارد كه چيزي از اسلام هست، بعد انكار كند اما نه به اين عنوان كه من اين حرف پيغمبر را قبول ندارم بلكه به عنوان اينكه اين حرف پيغمبر نيست، اين روايت استفاده مي‏شود كه اين مسلم است، چون تصديق دارد، دروغ به پيغمبر بستن كفر نمي‏آورد، پيغمبر را قبول نداشتن و تكذيب كردن كفر مي‏آورد، و اين روايت با آن روايت‏هاي قبل كه خوانديم منافات پيدا مي‏كند.

کلام مرحوم صاحب جواهر

حالا صاحب جواهر در مسأله، گفته كه كسي كه تازه مسلمان است و يا در بيابان يا جائي است كه دوردست است و ارتباط چنداني با اسلام ندارد، همان دو اصل را گفته، كافي است، اما اشخاصي كه در محيط اسلام و مسلمين بزرگ شده‏اند، دعواي اجماع كرده كه حتي قلباً بايد ضروريات را هم انكار نكند، اگر قطع داريم كه اين شخص پيغمبر را قبول دارد، و پيغمبر را صادق و مصدق مي‏داند و از وحي مي‏داند، ولي اشتباهي كرده است، با اينكه قطع هم باشد، اگر گفت من نماز، روزه، حج ، زكات را قبول ندارم ، اين به منزله اين است كه من پيغمبر را قبول ندارم. اگر اين مطلب ثابت باشد، پس، قهراً بايد اين روايت را كه صحيحه سماعه است، يك تخصيصي بزنيم يا تقييدي بزنيم و بگوييم كسي شهادتين را گفته باشد و اگر در محيط اسلام هست، منكر ضروري هم نباشد، مسلمات اسلام را هم منكر نباشد، جمعاً بين الادله يك قيدي بايد به اين بزنيم و اجماعي كه ايشان مدعي است.

کلام مرحوم سید جواد عاملی

ولي به مفتاح الكرامة مراجعه كردم، مفتاح الكرامة از كتاب‏هاي خيلي ذي قيمت است و جزاه الله خيرا و ايشان به امر كاشف الغطاء يا بحر العلوم، يادم نيست، اين كتاب را نوشته و خيلي حق به گردن علماء و فقهاء دارد. اقوال علماء را آن قدري كه مقدورش بوده، از كتب پيدا كرده، گاهي بعين الفاظ نقل مي‏كند و گاهي خلاصه مي‏كند، در مفتاح الكرامة از شرايع به قبل راجع به اين مسأله چيزي ذكر نكرده است. بعضي از اعلام معاصر او مي‏گويد مسأله اجماعي نيست، چون قدماء عنوان نكرده‏اند، اول كسي كه عنوان كرده، ابن زهره در غنيه است كه اين يك مطلب زائد بر مفتاح الكرامة است، ايشان پيدا كرده است. بعدش هم شرايع است، ديگر نه قبلش و نه بين اينها كسي مسأله را نگفته است، اين هم يك چيز زائد بر آن است كه در مفتاح الكرامة هست. ولي مراجعه كردم ديدم كه از قديم مسأله معنون است، شيخ مفيد، سيد مرتضي، شيخ طوسي، ابو الصلاح حلبي، ابن براج، اينها كه همه مقدم بر غنيه هستند، اينها همه مسأله را عنوان كرده‏اند، يك مقداري از كلمات اينها را مي‏خوانيم و بعد مطلب نهائي را هم عرض مي‏كنم.

(سؤال و پاسخ استاد): مفتاح الكرامة نگفته بلكه بعضي از آقايان معاصر گفته‏اند، مفتاح الكرامة تا شرايع نقل كرده، قبلش هم نقل نكرده است، در تتبعش برخورد نكرده و تا جائي كه مي‏دانسته نقل كرده است. بعضي از معاصرين گفته‏اند كه مسأله اجماعي نيست، براي اينكه قبل از غنيه كسي عنوان نكرده است.

مقنعه شيخ مفيد صفحه 654 است، غنيه ابو المكارم بن زهره سال 585 وفاتش و 511 ولادتش است. مفيد 336 و به احتمالي 338 ولادت و 413 وفاتش است. خيلي جلوتر است، عبارت مفيد اين است: «فإن وقفه على المسلمين كان على جميع من أقر بالله تعالى و نبيه ص و صلى إلى الكعبة الصلوات الخمس و اعتقد صيام شهر رمضان و زكاة الأموال و دان بالحج إلى البيت الحرام و إن اختلفوا في المذاهب و الآراء»[5].

«فان وقفه علي المسلمين» يك چيزي را وقف مسلمين كرده است، مسلمين چه كساني هستند؟ «كان على جميع من أقر بالله تعالى و نبيه ص و صلى إلى الكعبة الصلوات الخمس»، تعبيرات ديگري هم هست، يعني مثل نصارا نيست كه بگويد نماز به بيت المقدس است، نماز را به آنجا مي‏خواند، حالا ممكن است نمازخوان هم نباشد اما عقيده‏اش اين است، مراد اين است، «و اعتقد صيام شهر رمضان و زكاة الأموال و دان بالحج إلى البيت الحرام و إن اختلفوا في المذاهب و الآراء». اگر به اين اصول ثابته ديني معتقد شد و شهادتين را هم گفت و قائل بود، اين مسلمان مي‏شود، وقف هم كه بر مسلمين شده، همه اينها را شامل است.

(سؤال و پاسخ استاد): از غنيه هم كه پيدا كرده، آن هم لفظ ضروري ندارد ولي شبيه به اين است.

در 799 همين مقنعه دارد: «فمن شرب الخمر ممن هو على ظاهر الملة مستحلا لشربها خرج عن ملة الإسلام و حل دمه بذلك إلا أن يتوب قبل قيام الحد عليه و يراجع الإيمان»[6].

«فمن شرب الخمر ممن هو علي ظاهر الملة» يعني شهادتين را مي‏گويد ولي شرب خمر مي‏كند، «مستحلا لشربها خرج عن ملة الإسلام و حل دمه بذلك إلا أن يتوب قبل قيام الحد عليه».

و در صفحه 800 دارد: «و من استحل الميتة أو الدم أو لحم الخنزير ممن هو مولود على فطرة الإسلام فقد ارتد بذلك عن الدين و وجب عليه القتل بإجماع المسلمين»[7] شيعه و سني همين است.

در صفحه 801 دارد: «و من كان على ظاهر الملة ثم استحل بيع الخمور و الأشربة المسكرة و الميتة و الدم و لحم الخنزير و التجارة في ذلك استتيب منه فإن تاب و راجع الحق لم يكن عليه سبيل و إن أقام على استحلال ذلك كان بحكم المرتد عن الدين الذي يجب عليه القتل كوجوبه على المرتدين»[8]، و با آنها هم متحد الحكم است و همان احكام بار است.

کلام مرحوم سیدمرتضی

سيد مرتضي يك رسائلي دارد، سؤالاتي كرده‏اند، يكي از اينها مسائل طبريه است. نمي‏دانم حالا از طبريه مازندران سؤال شده است كه طبريه مي‏گويند يا طبريه شام است، البته طبريه شام، عرب هستند ولي طبريه مازندران عجم هستند منتها سائل چون عالم است مانعي ندارد، عرب و عجم در آن فرق نمي‏كند. يك جمله معترضه هم عرض كنم، در كشف اللثام، طبريات كه تعبير مي‏كند، مراد ناصريات سيد مرتضي است، چون ناصر در آنجا سلطان طبرستان و امير مازندران بوده، كتابي دارد كه جد ناصر است، ناصر شرح كرده و معروف به ناصريات است، تعبيري كه در كشف اللثام است، طبريات تعبير مي‏كند، يك وقتي اگر برخورد كرديد، اشتباه نكنيد. در مسائل طبريه كه در جلد اول رساله‏هاي سيد مرتضي چاپ شده، صفحه 155، مسأله هفتم، «ان مرتكبي هذه المعاصي المذكورة على ضربين: مستحل، و محرم فالمستحل لا يكون الا كافرا، و انما قلنا انه كافر، لإجماع الأمة على تكفيره، لانه لا يستحل الخمر و الزنا مع العلم الضروري بأن النبي صلى اللّٰه عليه و آله حرمهما، و كان من دينه «ص» حظرهما، الا من هو شاك في نبوته و غير مصدق به، و الشك في النبوة كفر، فما لا بدّ من مصاحبة الشك في النبوة له كفر أيضا»[9].

«ان مرتكبي هذه المعاصي المذكورة»، عبارت از كبائر مانند شرب خمر و زنا است، «فالمستحل لا يكون الا كافرا، و انما قلنا انه كافر، لإجماع الأمة على تكفيره، لانه لا يستحل الخمر و الزنا مع العلم الضروري بأن النبي صلى اللّه عليه و آله حرمهما، و كان من دينه ص حظرهما»، اين در مسأله هفتم دارد.

در مسأله نهم، صفحه 161 دارد «و من يستحل شرب الفقاع عندهم جار عندهم مجرى مستحل المسكر التمري و الخمر»[10] مي‏گويد آن هم همين حكم را دارد.

کلام مرحوم شیخ طوسی

شيخ طوسي در خلاف، در كتاب المرتد، مسأله نهم، جلد پنجم، صفحه 359 مي‏گويد: «من ترك الصلاة معتقدا أنها غير واجبة، كان كافرا، يجب قتله بلا خلاف. و إن تركها كسلا و توانيا و مع ذلك يعتقد تحريم تركها، فإنه يكون فاسقا يؤدب على ذلك»[11].

«من ترك الصلاة معتقدا أنها غير واجبة، كان كافرا، يجب قتله بلا خلاف» يعني بلا خلاف بين المسلمين، «و إن تركها كسلا و توانيا و مع ذلك يعتقد تحريم تركها، فإنه يكون فاسقا يؤدب».

در مبسوط دارد: «من ترك الصلاة لغير عذر حتى خرج وقتها قيل له: لم تركتها. فإن قال:لأنها غير واجبة و أنا لا اعتقد وجوبها فقد ارتد و وجب عليه القتل بلا خلاف، و لا يصلى عليه، و لا يدفن في مقابر المسلمين، و يكون ماله لورثته المسلمين»[12]. شيخ طوسي در جاهاي ديگر بعضي از عبائر ديگر هم دارد.

کلام ابوالصلاح حلبی

ابو الصلاح حلبي مي‏گويد: «و ان كانوا مرتدين بخلع ربقة الإسلام من أعناقهم أو جحد فرض أو استحلال محرم معلومين من دين النبي صلى الله عليه و آله كصلاة الخمس و الزكاة و الخمر و الميتة، و كانوا ممن ولدوا على الفطرة قتلوا من غير استتابة»[13].

«ان كانوا مرتدين»، ارتداد با چه حاصل مي‏شود؟ «بخلع ربقة الإسلام من أعناقهم أو جحد فرض أو استحلال محرم معلومين من دين النبي صلى الله عليه و آله كصلاة الخمس و الزكاة و الخمر و الميتة، و كانوا ممن ولدوا على الفطرة قتلوا من غير استتابة»، ارتداد را هم در صفحه ديگرش دارد «الردة إظهار شعار الكفر بعد الايمان بما يكون معه منكر نبوة النبي صلى الله عليه و آله أو بشي‌ء من معلوم دينه كالصلاة و الزكاة و الزنا و شرب الخمر»[14]. جاي ديگري هم دارد «و ان كان مستحلا [للخمر] فهو كافر يجب قتله»[15].

نهايه در وقفش همين است، مي‏گويد مسلم آن است كه «أقرّ بالشّهادتين و أركان الشريعة من الصّلاة و الزّكاة و الصّوم و الحجّ و الجهاد»[16]. شرب خمر را مستحل باشد، قتلش لازم است، مثل استحلال ميته و دم و لحم الخنزير اگر فطري باشد، قتلش بدون توبه، و اگر ملي باشد بعد از استتابه.

افراد بسياري هستند، الآن وقت نيست بخوانيم، همه اينها مكرر عنوان كرده‏اند و به كفر حكم كرده‏اند. پس، مسأله از قديم معنون بوده، يك متمم مختصري دارد كه فردا انشاء الله عرض مي‏كنم.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين»


[1] . به همین مضمون: «أن مثله مسلم الدنيا يترتب عليه فيها أحكامه، من الطهارة، و حقن الدماء، و احترام المال، و جواز النكاح، و لكنه يجرى عليه في الآخرة أحكام الكافر». فقه الشيعة، كتاب الطهارة، ج‌3، ص: 124

[2] . الكافي (ط – الإسلامية)، ج‌4، ص: 268

[3] . الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏2، ص: 285

[4] . الكافي (ط – الإسلامية)، ج‌2، ص: 25

[5] . المقنعة (للشيخ المفيد)، ص: 654

[6] . المقنعة (للشيخ المفيد)، ص: 799

[7] . المقنعة (للشيخ المفيد)، ص: 800

[8] . المقنعة (للشيخ المفيد)، ص: 801

[9] . رسائل الشريف المرتضى، ج‌1، ص: 155

[10] . رسائل الشريف المرتضى، ج‌1، ص: 161

[11] . الخلاف، ج‌5، ص: 359

[12] . المبسوط في فقه الإمامية، ج‌1، ص: 128

[13] . الكافي في الفقه، ص: 250

[14] . الكافي في الفقه، ص: 311

[15] . الكافي في الفقه، ص: 413

[16] . النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى، ص: 597